دیوار چین
امروز روز عید است، من خوشحال نیستم، امیدوارم همه ی دوستانم خوشحال باشند، متن زیر آغاز یک ریاضت کوتاه است برای من، ریاضتی که باید شروع کنم، ریاضتی که به آن نیاز دارم، می خواهم کاری را انجام دهم که تنها خودم می پسندم، می خواهم بروم گوشه ی دنج یک اتاق شلوغ و برای خودم دیوار بکشم و خودم را از بقیه جدا کنم، جسم جدا شود چرا که روح قبلاً جدا بود.
موبایلم را خاموش می کنم، سرم را در یقه ام فرو می کنم و آرام از کنارتان عبور می کنم، مثل یک روح، مثل کسی که نیست، چرا می خواهم؟ خسته شدم از حرف زدن و درک نشدن، خسته شدم از خودم که باید برای هر چیز کوچک و بزرگ دلیل داشته باشم و دلیل های دیگران را باید خودم مثل جادوگران یا از قبل می دانستم یا بدون حرف درک می کردم، اَه ....
خسته شدم از آدمی که هر وقت توی آینه به آن نگاه می کنم، لاغر تر می شود و ضعیف تر و نمی توانم(نمی خواهم) برایش کاری کنم، برو، بالاخره چیزی می شود ... نه؟
دیوار ها را می چینم و اعلام هم می کنم، چون دوست دارم کسی بگوید بس کن این مسخره بازی و تریپ افسردگی را، بس کن حسین، تو که این همه شادی را ارج می نهادی لااقل بس کن، تو که ...چه می گویم؟
نه امروز
نه الان
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))