روزی که گذشت کسی را ملاقات کردم در شهر کتاب که جالب بود، صحبت از تعویض یک کتاب شروع شد و به سمت انواع انجیل رفت و تا نظام حقوقی دریای خزر کشیده شد، از هیتلر تا شجاع الدین شفا را گپ زدیم و از سارایوو سر در آوردیم. واو

من تکه ی سارایوو را بیشتر از بقیه دوست داشتم، انگار داشتم یه فیلم تماشا می کردم و گاهی انگار در بطن داستان بودم، طرف از ایران رفته بود بوسنی تا پرش کند به اروپای غربی اما به هر دلیلی در آنجا ماندگار شده بود به اندازه ی یکی دو سالی و کار کرده بود و چه کارهایی.

سربازی هم بودم یک رفیق کُرد داشتیم که خاطرات سفرش به ترکیه برای رفتن به بلژیک را برایمان تعریف کرد که عجیب داستانی بود، ملاقات با دنیایی متفاوت که همه هدفی دارند منتها راه طبیعی را برای رسیدن به این هدف انتخاب نکرده بودند، این را وقتی در کشتی می نشستند و ساکت در قیافه ی هم زل می زدند و خدا خدا می کردند که گیر پلیس دریایی نیوفتند با تمام وجود حس می کردند، رفیق ما البته نرفته بود، به خاطر مادرش که نگران و غصه دارش بود برگشته بود منتها طوری از استانبول حرف می زد که انگار دارد برای جهنمیان( آن وقت ما سرباز هم بویم خوب) از بهشت می گوید، بهشتی پر از نعمتهایی که ... لااله الا الله

برگردیم سارایوو، چیزی که خیلی باحال بود شنیدنش این بود که آنجا یک حاجی (یک آدم ریش دار ایرانی که بهش می گفتند حاجی) داشته قاچاق انسان می کرده، کارش هم خوب بوده و ... فکر کن، سارایوو، فکرش سال به سال به فکر آدم نمی رسد، یک ایرانی ؟ انجا ...