بنگاه
این چند روزی که نبودم، یک دلیل داشت، چه دلیلی؟ همان دلیلی که در شش ماه گذشته فکر کردن به آن، باعث اضطراب و دلهره میشد، همان دلیلی که من را از رختخواب و خواب شیرین بعدازظهر دور میکرد و به خیابان میکشید، همان دلیلی که در این چند روزه دستم را از پایم درازتر کرده، همان دلیلی که من را از این بنگاه به آن بنگاه میکشاند و همان دلیلی که ... ناماش خانه است، آن هم اجارهای.
اول از همه دعا میکنم که مستاجری (این بلای خانمان سوز) نصیب گرگ بیابان نشود، دوم اینکه باید به شما دوستان عزیزم بگویم که من الان در شهری هستم که به تازگی جشن شهرستان شدناش را برگزار کرده ولی قیمتها وحشتناک است، تهران بود یک چیزی، شهری بزرگ بود باز هم آدم دلاش نمیسوخت، اما ...، ما را باش، فکر میکردیم که در این شهر کوچک دیگر خانهای نقلی گیرمان میآید که «زهی خیال باطل» تک تک بنگاهیهای شریف با همان دفتر و دستکشان در چشم و گوش کماکان بستهی ما فرو کردند. اما خوب، باید گشت و کیس خوب را پیدا کرد و به قول معروف نابرده رنج گنج میسر نمیشود و البته قبول کرد که کل کشور این طور است و این یک دوران گذار است، منتها ته این فکر کردن و قبول کردن، برای ما سقف بالای سر نمیشود که، میشود؟
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))