دوستی شاعر برایم نظر گذاشته که مواظب باش پسر جان، نه به طریق مراقبت چشم دارم و نه عقل ناقص پی مواظبت است، عنان زبان را هم بکشم، دیگر کبوتری می‌شود در زنجیر، هر چند که از نظر خودم سنگی به دامن کسی پرت نکرده‌ام، منتها گفتن شعر گونه‌ی رفیق ما، دلم را برای شعر تنگ کرد، احساس کردم که خیلی وقت است شعری نخوانده‌ام و شاعری ندیده‌ام و شرابی از جامی ناب نخورده‌ام و با دلبر ننشسته‌ام، این طور وقت‌ها آه می‌کشم، آه از دوری و تنگی، تنگی زمانه و دل یکی شده‌اند و به قول عباس کیارستمی: پناه بر شعر، فال حافظ بهترین گزینه است برای خواندن و پرواز، این شد فال امروز من:

دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه جای خلوت‌اوست
هر گل نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست