تصادف
کنار نرفت، با همان سرعت بهم زدند، شاخ به شاخ، هر دو به عقب پرتاب شدند، هر دو تا دم فرمان در چشم بهم زدنی، جمع شدند، یکی منتها خارج از جاده افتاد و آن دیگری داخل جاده، این بار صدای ترمز را به وضوح شنیدم، نه مثل فبلمها بوقی در کار بود و نه هیجانی، بیشتر ترسناک بود، بنز خاور با تمام هیکلش زد به ماشینی که داخل جاده بود، کمی هم منحرف شده بود ولی باز برخورد کرده بود، صندوق عقب و حتی صندلیهای عقب ماشینِ توی جاده له شده بود، تمام اتفاق در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، تا چند دقیقه هیچ کس جرئت تکان خوردن را نداشت، همه مبهوت بودند، برای چند ثانیه هیچ خبری نبود، تنها سکوت بود و ناگهان صدای باز شدن در بقیه ماشینها و قدم زدن و وای وای کردن مردم و .... روی هم هر سه اتومبیل برخوردی، چهار سرنشین داشتند، بنز و ماشین بیرون پرت شده هر کدام یکی و ماشین توی جاده مانده، دو تا، همه سالم، تنها دست زن رانندهی ماشین در راه مانده که سر و تهاش رفته بود، شکسته بود، که برای چنین تصادفی شبیه معجزه بود، شبیه نه، خود معجزه بود. تنها کشدهی این تصادف، پیرمردی بود که از داخل ماشیناش صحنه را دیده بود و سکته کرده بود، او هم در ماشینشاش تنها بود، شاید داشت میرفت نوهی تازه متولد شدهاش را در شهرستان ببیند ولی ...
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))