خوشحال است که دارد تجربه می‌کند، دارد گرمای بعدازظهرِ گرمِ تابستان را تجربه ‌می‌کند، از آن بعدازظهرهایی که آدم ناهار را می‌خورد و می‌رود توی باغ زیر یک درخت سیب، یک تخت می‌گذارد و یک قالیچه روی تخت و تشکیلاتِ متکا و ماست و خیار و کتاب را هم با خود می‌برد همان جا، زیر سایه درخت نشسته و نئشه‌ی فضای خنک زیر درخت، برای خودش آرام آرام ماست و خیار را مزمزه می‌کند، کتاب همراه‌ش را باز می‌کند و با آرامش تمام یک صفحه را می‌خواند، دوباره قاشق و محتویات داخل کاسه را دهانش می‌گذارد و احساس می‌کند دارد گرم می‌شود، برای همین کتاب را می‌بندد و شروع می‌کند به خوردن، به متکا که تکیه داده، رقص نور درخت و خورشید روی صورتش حس خوبی دارد، حس گرم، نه گرمی که اذیت کند، گرمایی که آرام آرام احساس خواب را در او زنده می‌کند، کاسه را تمام می‌کند، می‌گذارد کنار، دراز می‌کشد و کتاب را بر می‌دارد، سرش را روی متکا جابجا می‌کند و کتاب را روبروی صورتش در آسمان می‌گیرد، دوباره همان صفحه را می‌خواند، صفحه تمام نشده، کتاب روی صورتش آرام می‌نشیند، این نشانه‌ی این است که خواب آمده.

نسیم خنک زیر درخت سیب می‌وزد، برگ‌ها را تکان می‌دهد، صدای خش‌خش‌شان گوش‌نواز است، اما او نه باد را و نه صدای خش‌خش را، هیچکدام را حس نمی‌کند، جز خوابی راحت در بعدازظهرِ گرم تابستان هیچ چیز را حس نمی‌کند، حتی خودش را.