به یاد بنی اسرائیل
از دیروز تا امروز اتفاقات متعددی افتاده است، یکی را من میگذارم زیر ذره بین تا با هم به آن نگاه کنیم:
نشسته بودم داخل نگهبانی یک شرکت و منتظر یک نفر بودم تا بیاید، انتظار من مهم نبود، آن نفر هم مهم نیست، پس چه چیزی مهم است؟ کسی وارد شد و گفت: آقا این شرکت استخدام داره؟ نگهبان که سرش داخل روزنامه بود، با بیتفاوتی گفت: نه، مرد جوان از این «نه»ی رُک راضی نشد، پس ادامه داد: کی استخدام داره؟ نگهبان به زور سرش را از روزنامه کند و به مرد جوان نگاهی کرد و گفت: شاید یه ساعت دیگه، شاید یه روز دیگه، شاید یه سال دیگه ... معلوم نیست، تازه اگر استخدام کنن، تو رو قبول نمیکنن، چرا آخه را مرد جوان با تعجب گفت و نگهبان خیلی راحت گفت: چون عینکی هستی؟ جوان گفت: من برای خلبانی نیومدم که، اومدم کارگری، نگهبان هم شانههایش را بالا انداخت و گفت: قانونه، گذاشتن دیگه! مرد جوان راضی شد، راضی به رفتن.
آنقدر کارجو زیاد شده و کار کم، ببین برای قبول و رد کردن کسی در کار چه قانونهای من در آوردی میگذارند این شرکتها.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))