من آدم زود باوری هستم، خیلی هم زود باور، یکی از مشترهای فروشگاه صاف توی چشمانم نگاه کرد و گفت که شب قبلش خواب دیده، همینگوی بزرگ به خواب‌اش آمده و از او خواسته تا بیاید فروشگاه ما و از مرد کچل و لاغر فروشنده (یعنی من)، نام بهترین کتاب‌اش را بپرسد، به ذهن من خطور کرد که آقای همینگوی چرا به جای این همه نشانی، خودش یک کتاب به مشتری معرفی نکرده است، منتها ادب حکم می‌کرد که مشتری را در این مورد سوال پیچ نکنم، سینه‌ام را جلو دادم و رفتم سمت رمان خارجی، بدون هیچ شکی، رمان «وداع با اسلحه» را بیرون کشیدم و کف دست مشتری گذاشتم، آن وقت می‌دانستم که همینگوی به خاطر «پیرمرد و دریا» برنده‌ی نوبل شده است، منتها من «وداع با اسلحه» را بیشتر دوست داشتم، نتیجه ماجراجویی خود همینگوی بود در جنگ، جنگی که از آن زخمی برگشته بود و بعد از بازگشت هم کسی او را نمی‌فهمید. خوب حالا که پیرمرد ریشو انتخاب بهترین کتاب‌اش را به من سپرده بود، من هم به سلیقه‌ی خودم، کار کردم. در مورد زود باوری خودم حرف می‌زدم، باور کرده بودم که خواب یک نویسنده‌ی بزرگ را دیده و چقدر قند توی دلم آب شد که نویسنده‌ای به این بزرگی در دیار باقی هم من را می‌شناسد! (میزان خوش باوری را دارید؟) بعدها همکارم گفت که با هماهنگی او، من سر کار بوده‌ام، آنقدر ناراحت شدم که حد نداشت، شما هم جای من بودید ناراحت می‌شدید، باور نمی‌کردم که کسی کتاب می‌خواند، می‌تواند دروغ بگوید، می‌تواند دزدی بکند، می‌تواند به این راحتی با احساسات کسی بازی کند.