دلم برای ربات ها تنگ شده
به نام خدا
امروز جمعه است، جمعهای در مهر ماه، «فیتله جمعه تعطیله»، تعطیلیهای شیرین دوران مدرسه هنوز زیر زبانم هست، وقتی بندرعباس زندگی میکردیم، هر سال دو سه روز دیر به مدرسه میرفتیم، هم من و هم برادرهایم، چون بابا، اول مهر از همدان به سمت بندر حرکت میکرد و ما حداقل سه روز در راه بودیم، سه روز با یک رنوی پنجاه و هفتِ سفید، که خانوادهی پنج نفرهی قربانی را اول تابستان میرساند همدان و اول پائیز آنها را برمیگرداند، بندرعباس. وقتی هم دیر میرسیدیم، درسهای اول کتاب فارسی و یا بحث مجموعههای ریاضی را خودمان باید میخواندیم، این خود خوانی در همین جمعههای خنک مهر ماه، اتفاق میافتاد، یادش بخیر، مهر ماه برای ما خنک بود، همیشه مهر ماه بندر را با هوای ابری به خاطر دارم، خودمانیم، هر چند میگویم خود خوانی، ولی از این حرفها خبری نبود، فوقاش یک مشق بود که از روی درس اول مینوشتیم، آن هم البته جمعه اتفاق میافتاد و اگر دست خودمان بود که آخر شب، دست به قلم میشدیم برای نوشتن مشق ولی دست مامان بود، مامان هم میگذاشت همان موقعی که همهی بچههای محل میخواهند یارکشی کنند و فوتبال بزنند، صدایمان میکرد برای مشق نوشتن. مثل بچهی خوب هم مشق نمینوشتیم که، هزار کار انجام میدادیم و همزمان هم مشق مینوشتیم، من که موقع مشق نوشتن و کتاب خواندن، غرق در خیال میشدم، خیلی خوب بود، در عالم خودم بودم و مامان فکر میکرد درس میخوانم، در مورد آینده خیالبافی میکردم، آن وقتها در ذهنم سالهای بعد از دوهزار میلادی، یعنی خیلی دور، یعنی صد سال بعد، یعنی زمانی که من خیلی پیر شدهام و رباتها همهی کارهای انسان را انجام میدهند، رباتهایی که شکل X625 در مجموعهی چاق و لاغر هستند.
امروز جمعه است، جمعهای در مهر ماه، مهر ماهی در سال 2012 میلادی! و دلم برای رنوی پنجاه و هفتِ سفید، مشق اولین درس و رباتهایی که نیستند، تنگ شده است.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))