داستانهای ناتمام
به نام خدای بخشنده و مهربان
یادداشت سردبیر همشهری داستان را در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم، مطالعه کردم، یادداشتی بود دربارهی داستانهای ناتمامی که حتی شاید خود شما هم یکی از آنها را خلق کرده باشید اما داستان به آخر نرسیده، رها شده باشد. شخصیتهایی که نیمساخته باقی ماندهاند و منتظرند تا قدم بعدی را بردارند، شخصیتهایی که منتظرِ خالق خود هستند، تا به آنها دوباره جان دهد، شخصیتهایی که من یکی خیلی ناامیدشان کردهام و خواندن این یادداشت من را واداشت تا چیزی را که خلق کردهام و از او دور ماندهام، دوباره جان ببخشم و بیش از این چشم انتظارش نگذارم. مخلوق من نه شخصیتی مرموز در داستانی پلیسی است و نه مردی قهرمان در لحظهای حساس برای تصمیم گیری، مخلوق من خودم هستم که در فضایی مجازی زندگی میکنم و نفس میکشم و خودی که بارها خواستهام دستم را به خونش آلوده کنم و خود را از چیزی به نام حاشیه رها کنم تا عمری با عذاب وجدان یک قاتل زندگی کنم. من قاتل مخلوق خودم میشدم، قاتل نوشتههای خودم و قاتل وبلاگ خودم، اما هر بار اتفاقی اجازه نداده که این طور بشود. این بار یادداشت خانم سردبیر در نشریهی همشهری داستان. برگشتهام تا شخصیت اصلی و معمولی خودم را در این دنیا از بیابان بیرون بکشم، بیابانی که آب ندارد، گیاه ندارد، درخت و سایه ندارد، حتی خاک ندارد، بیابانی که هیچ ندارد، بیابانی به نام نیستی، آمدهام تا او را به آبادانیِ وجود بکشم، در آبادی آب هست، خاک هست، نور هست، سایه هست و ... همهی اینها یعنی امکان رشد هست، امکان زندگی هست، امکان امید هست و امکان ادامه دادن هست، این ادامه دادن میتواند، ادامهی یک داستان باشد، یا ادامهی زندگی.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))