انا عطشان
بد جور دلم هوای شهر کتاب را کرده، نه مثل آخرین یادداشتی که در ستایش آن شهر نوشتهام، نه، دلم برای بلند بلند خواندن یک داستان تنگ شده، مشتریها را جمع میکردم و برایشان بخشی از یک کتاب را میخواندم، بخشی که بارها و بارها هم خوانده بودم، تکرار میکردم ولی برای من تکراری نشده بود، لذتی بود برای خودش. روژین کوچک هم از دست داستانخوانی من در امان نبود، قصهی حسین قلی را بالای صد بار برایاش خوانده بودم و هر بار گوش میکرد و هر بار دلم میخواست بار دیگر بخوانم، هم برای روژین و هم برای همهی مشتریها. گاهی که وقت پیدا میشد، یک کتاب را با هم میخواندیم، من و همکارهای طبقهی بالا و پایین. حتی یک بار تصمیم گرفتیم از داستانی که به نظرمان فوقالعاده بود، کتاب صوتی بسازیم، نشد، حیف، تمام شد آن دوران، حیف، کتاب خواندنام کم شد، حیف.
همهی این حیفها درست و به جا، اما همین حیفها عطشم را به بلند خواندن و شراکت لذت خواندن بیشتر کرده است، بیشتر.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))