ممنون مارگارت عزیز
چند روز پیش در مورد ستایشِ آلزایمر مطلبی نوشتم، بلا یا نعمتی که فکر میکردم به سراغم آمده، منتها منظورم نوعی از فراموشی، که خود خواسته هم است بود، فراموشی اتفاقات و جریانات بد و نادرست، نه فراموشی آبدیت وبلاگ، باز خوب شد که به موقع یادم افتاد و به داد این زبان بسته رسیدم. خدا بیامرز مارگارت تاچر هم این اواخر دچار آلزایمر شده بود، باور کنید که زمان نخست وزیری بانوی آهنین را به خاطر دارم، آنوقتهایی که یک تلوزیون سیاه و سفید داشتیم و کل صدا و سیما هم تنها دو شبکه داشت، آنوقت مینشستیم پای اخبار (با آن همان سن!) و هی در مورد ماگارت تاچر میشنیدیم، حالا از آن موقعها خیلی وقت است که گذشته. آن وقتها انگار دنیا فرق داشت، لااقل با الان فرق داشت، نه؟
از بزرگان آلزایمر گرفته، یکی همین جناب گابریل گارسیا مارکز، کسی که عاشق خاطرات بود، حالا آنها را فراموش کرده است. فراموشی وقتی درد و بیماری میشود که آدمها خاطرات خوبشان را هم فراموش کنند، آدمهای بزرگ و دوستداشتنی را فراموش کنند، راستی شنیدهام که سرکار خانم شهلا ریاحی نیز با این درد دست و پنجه نرم میکنند، برای هر دوی ایشان دعا میکنیم، که خوب شوند، مخصوصاً خانم ریاحی که بد جور دل ما برای صدای گیرایشان تنگ شده. همان موقعی که تلوزیون دو تا کانال داشت، بعد از همان اخبار که با پدر تماشا میکردیم، مینشستیم پای سریالهایی که مادر مهربان و فهمیدهای داشت، مادری که خانم ریاحی نقششان را بازی میکرد. هی ....
ممنون مارگارت تاچر که ما را یاد بانوی مهربانی انداختی ...
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))