آخ امروز هوا چقدر خوب بود، لذتی بردیم در این هوای خوب بهاری، حالا گیرم به تقویم در وسط زمستان هم باشیم، هوا بهاری بود، ماشااله. خیلی حقیقت‌اش را بخواهید، نمی‌خواستم در مورد هوا و این جور جور چیزها صحبت کنم، می‌خواستم در مورد هواپیمای قاهر313 صحبت کنم و البته ادامه‌ی موضوع ارسال میمون به فضا که بی‌خیال شدم، هم من و هم شمای خواننده می‌دانیم موضوع چیست و الکی خودمان را با این صحبت‌ها اذیت نکنیم، سری که در نمی‌کند، دستمال برای چه ببندیم؟ قیمت مرغ و گوشت و بنزین و ابتدایی‌ترین اقلام مورد نیاز جامعه و احتمال افزایش مجدد آنها در همین روزها، به اندازه‌ی کافی دل و دماغ آدم را نابود می‌کند، به این صحبت‌های به ظاهر امنیتی هم بپردازیم که دیگر بدتر، ولش کن آقا.

سر میدان اصلی شهر که حسابی هم چراغانی شده بود و البته زیبا، یک صحنه‌ای دیدم، شنیدنی که می‌خواهم برای شما تعریف کنم:

تازه رسیده بودم به میدان و که یک دفعه صدای آژیر بلند شد، اول گمان بردم که بانکی مغازه‌ای چیزی دزدگیرش به راه افتاده، بعد که جلوتر رفتم و صدا هم قطع نشده بود، دیدم ده دوازده‌تا ماشین با کلاس ردیف دور میدان پارک کرده‌اند و صدا هم از میانه‌ی این ماشین‌های پارک کرده به گوش می‌رسید، لامصب ماشین‌ها همه درست و حسابی، آزارا، بنز، ویتارا، بی‌ام‌و و ... اما صدای آژیر مال کدام ماشین بود؟ جلوتر که رفتم دیدم که این سر و صدا مال یک دستگاه پراید هاچ‌بک است که عجیب حس اعتماد به نفسش توی چشم می‌زد، بین آن همه ماشین با کلاس طوری فلاشرهایش روشن و خاموش می‌شد که تو نمیری، فکر می‌کردی ملیاردی می‌ارزد.

پی نوشت:

چند وقتی هست که کتاب درست و درمانی دستم نگرفته‌ام و نخوانده‌ام، دلم برای بوی کتاب و ورق‌های صاف کتاب‌های نو حسابی تنگ شده است، کتاب جدیدِ خوب سراغ ندارید؟