اعتماد به نفس
سر میدان اصلی شهر که حسابی هم چراغانی شده بود و البته زیبا، یک صحنهای دیدم، شنیدنی که میخواهم برای شما تعریف کنم:
تازه رسیده بودم به میدان و که یک دفعه صدای آژیر بلند شد، اول گمان بردم که بانکی مغازهای چیزی دزدگیرش به راه افتاده، بعد که جلوتر رفتم و صدا هم قطع نشده بود، دیدم ده دوازدهتا ماشین با کلاس ردیف دور میدان پارک کردهاند و صدا هم از میانهی این ماشینهای پارک کرده به گوش میرسید، لامصب ماشینها همه درست و حسابی، آزارا، بنز، ویتارا، بیامو و ... اما صدای آژیر مال کدام ماشین بود؟ جلوتر که رفتم دیدم که این سر و صدا مال یک دستگاه پراید هاچبک است که عجیب حس اعتماد به نفسش توی چشم میزد، بین آن همه ماشین با کلاس طوری فلاشرهایش روشن و خاموش میشد که تو نمیری، فکر میکردی ملیاردی میارزد.
پی نوشت:
چند وقتی هست که کتاب درست و درمانی دستم نگرفتهام و نخواندهام، دلم برای بوی کتاب و ورقهای صاف کتابهای نو حسابی تنگ شده است، کتاب جدیدِ خوب سراغ ندارید؟
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))