انقلاب کردیم بهتر شود
یک روز هماهنگ کردم و رفتم مغازهی این بنده خدا برای ملاقات با انسانی که تنها در مورد او شنیده بودم، همیشه وقتی با کسی سلام و علیک میکنم، طبق عادت از او میپرسم که : خوش میگذره انشاالله؟ معمول همیشه این جملات را در حالی که میخواستم روی صندلی بنشینم گفتم و هنوز ننشسته بودم که گفت: چه خوشی آقا جان؟ با این وضع و اوضاع و مملکت مگه میشه به آدم خوش بگذره؟ آدم درد مردمو میبینه چطور میتونه خوش بگذرونه؟هان؟ تقریباً شوکه شده بودم، هنوز نرسیده چنان داد زده بود که مانده بودم چه بگویم، بشدت منتقد بود و حرفهایش را هم رُک و پوست کنده میگفت، در مورد انقلاب هم از او سوال کردم، خودش جز انقلابیها بود و تعریف میکرد که وقتی از قزوین یک تیپ زرهی قرار بوده برای سرکوب مردم تهران به آنجا اعزام شود در میانه راه، آنرا متوقف کردهاند و با کمک مردم ماشینهای نظامی را به آتش کشیدهاند، میگفت: آنوقتها همهی مردم شاه رو نمیخواستن، با دینو بی دین، کمونیست و ملی گرا، همه در مورد رفتن شاه متحد بودند اما در مورد حکومت بعد از شاه فکر نمیکردیم که اینطوری بشه، مردم اینقدر سختی بکشن، اقا سخت شده، سخت.
به یاد تمام کسانی انقلاب کردند که بهتر شود.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))