یک نوشته در سرسیدم پیدا کردم که چک نویس یادداشتی بود که قرار گذاشته بودم در وبلاگ قرار بدهم، یادداشت در مورد اتفاقات شب یلدا بود که الان از مناسبت آن شب گذشته، اما اتفاقی که در آن شب توجه‌ام را جلب کرده بود، در نوع خود با نمک بود، شب کار بودیم و باید تا صبح بیدار می‌ماندیم، کلی تنقلات خریداری شده بود و طرف‌های ساعت سه بساط کار با بساط لهو و لعب عوض شد، خوردیم و خوردیم و خوردیم تا دراز به دراز افتادیم یک گوشه، تا صبح وقت بسیار بود، کرمی در جان همکاران عالی مقام افتاد که آن وقت صبح با کسی تماس بگیرند و سر به سرش بگذارند، یکی از بچه‌ها که در دلقک بازی انصافا از جان و دل مایه می‌گذاشت، پیشنهاد داد که برای مردم آزاری بهترین گزینه پدر خودش خواهد بود، نیش همه تا بنا گوش باز شد و تماس حاصل شد و حرف‌هایی رد و بدل شد که گفتنش خیلی ضایع است، بماند، آن وقت صبح پدر دلقک ما در حال مطالعه بود و بیدار بود و کمی هم بروبچ ضایع شدند. این هم بماند، در مورد پدر دلقک حرف‌ها و حدیث‌های زیادی بر سر زبان‌ها، افسانه‌هایی در مورد اطلاعات فوق‌العاده بالای این بنده خدا آنقدر زیاد بود که تصمیم گرفتم او را از نزدیک ببینم.

یک روز هماهنگ کردم و رفتم مغازه‌ی این بنده خدا برای ملاقات با انسانی که تنها در مورد او شنیده بودم، همیشه وقتی با کسی سلام و علیک می‌کنم، طبق عادت از او می‌پرسم که : خوش می‌گذره ان‌شاالله؟ معمول همیشه این جملات را در حالی که می‌خواستم روی صندلی بنشینم گفتم و هنوز ننشسته بودم که گفت: چه خوشی آقا جان؟ با این وضع و اوضاع و مملکت مگه می‌شه به آدم خوش بگذره؟ آدم درد مردمو می‌بینه چطور می‌تونه خوش بگذرونه؟هان؟ تقریباً شوکه شده بودم، هنوز نرسیده چنان داد زده بود که مانده بودم چه بگویم، بشدت منتقد بود و حرف‌هایش را هم رُک و پوست کنده می‌گفت، در مورد انقلاب هم از او سوال کردم، خودش جز انقلابی‌ها بود و تعریف می‌کرد که وقتی از قزوین یک تیپ زرهی قرار بوده برای سرکوب مردم تهران به آنجا اعزام شود در میانه راه، آنرا متوقف کرده‌اند و با کمک مردم ماشین‌های نظامی را به آتش کشیده‌اند، می‌گفت: آن‌وقت‌ها همه‌ی مردم شاه رو نمی‌خواستن، با دینو بی دین، کمونیست و ملی گرا، همه در مورد رفتن شاه متحد بودند اما در مورد حکومت بعد از شاه فکر نمی‌کردیم که این‌طوری بشه، مردم اینقدر سختی بکشن، اقا سخت شده، سخت.

به یاد تمام کسانی انقلاب کردند که بهتر شود.