زمان ریموت کنترل ندارد
این فکر ریموت کنترل وقتی شهر کتاب بودم خیلی به سراغم میآمد، یک وقتهایی بود که از خستگی حال نداشتم، آخ اگر این کنترل دستم بود، برای یکی دو ساعت زمان را نگاه میداشتم و میرفتم لای قفسهها، بین کتابها میخوابیدم، یا اصلاً همان جا، روی زمین، یک کتاب تاریخ هنر را برمیداشتم به عنوان متکا و از کارتن کتابهایی که همیشه در بخش انبار کتابمان بود، دُشک درست میکردم و همان وسط مسطها میخوابیدم، والا، آدمی باید خاکی باشد!
داشتن یا نداشتن این زمانها به اندازهی همین عمری که داریم ذره ذره و قطره قطره سپری میکنیم چندان ارزشی ندارد، دنیا ریموت کنترل ندارد و ما هم باید خود را با این نوع دنیا تنظیم کنیم و این یعنی حواسمان بیشتر جمع باشد، برای روزهایی که نیاز به زمان داریم بیشتر برنامه داشته باشیم تا از دست ندهیمشان ولی نکتهای که در از دست دادن این زمانها من را اذیت میکند بیشتر وقتی است که غمانگیز از دست رفته، زمانی که باید پیش عزیزی میبودی و نبودی و حالا که وقت داری برای سر زدن به او، او دیگر نباشد.
همیشه به اینجای قصهی زمان که میرسم، غم تمام وجودم را میگیرد، غم از دست دادن زمانی که میتوانستم با پدربزرگ باشم ونبودم، میتوانستم و نبودم، میتوانستم و نبودم و ....آنقدر این حرف سنگین است که حد ندارد، سنگینی این حرف را من میفهمم و تمام کسانی که میتوانستند و نبودند.
دعا کنیم که هیچ کس از این حسرتها نداشته باشد، هم زمان نداریم و هم همان قدری هم که داریم قابل برگشت نیست.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))