تند تند تلوزیون دارد سرودهای انقلابی پخش می‌کند، انگار مدت‌هاست که آنها را نشنیده‌ام، همه‌ی سرودها خاطره است، آدم را می‌برد به فضای مدرسه، فضایی که برعکس همیشه‌ی سال، که کسالت بار بود کلی ذوق و شوق به همراه داشت، کلی رنگی رنگی بود و کلی نمایش و برنامه در جریان بود، همیشه مسابقه‌ی روزنامه دیواری شرکت می‌کردم، آن اوایل ذوق و شوق اجرای نمایش هم داشتم، حتی دوبار کارگردان و نقش اصلی نمایش بودم، تیم فوتبال هم جای خود داشت، کلاس پنجم دبستان مامور درست کردن یک تیم شدم تا در مسابقات شرکت کنیم، بالا آمدیم و در مرحله‌ی حذفی با ناداوری کنار رفتیم، جزو گروه سرود هم بودم، همیشه‌ی خدا باید شلوار سورمه‌ای و لباس یقه اسکی می‌پوشیدیم، حتی وقتی قرار می‌شد درمناسبتی دیگر هم سرودی اجرا شود، باز می‌گفتند یقه اسکی سفید بپوشید و بیائید، مثلاً روز معلم، آن وقت ما تا در آن گرمای بندرعباس یک اجرا می‌رفتیم، خیس برمی‌گشتیم پائین، همیشه جشنی برگزار می‌کردند و همیشه یک مسابقه‌ی هیجان انگیز و ضایع داشت، چند نفر که داوطلب شرکت در مسابقه بودند، روی سن می‌آمدند و باید یک سیب آویزان از نخ را گاز می‌زدند، هر چند هیچ وقت داوطلب شرکت در چنین مسابقه‌ای نبودم ولی یک بار مدرسه به مناسبت دهه‌ی فجر، مسابقه‌ی نقاشی گذاشت، به اندازه‌ی برنده شدن طلای المپیک برای من کیف داشت، حس اول شدن در آن مسابقه هنوز زیر زبانم هست، تمام حس‌های خوب آن وقت هنوز هم در دلم هست، هر کدام از این شعرها ما را پرتاب می‌کند به همان حال و هوا و به همان روزها، سن ما به انقلاب و اتفاقات آن قد نمی‌دهد ولی از این انقلاب و خاطرهای آن ما بی‌بهره نبودیم، اوه اوه، تازه یادم آمد، رضایت‌نامه می‌گرفتیم برای رفتن به راهپیمائی 22 بهمن، آن را هم باید با همان لباس‌های یقه اسکی می‌رفتیم، یادش بخیر.