چهارشنبه

روز چهارشنبه یعنی روز تدریس در خونه ایرانی ، منتها امروز دومین چهارشنبه ای بود که من رفتم خونه ی ایرونی و پشت در بسته موندم و هر دو دفه هم با کلی کتاب اهدایی دوستان در دستم (با تشکر از ماهان و خانم باقری و همچنین احمد عزیز و خانم آزاد بابت کتاب هاشون).

مثل اینکه برای قندهایی هم که من به شدت از مسئولیتش شونه خالی می کردم میثم جان کاری نکرده و در این دو هفته سکوت رادیویی بین ما همچین جریان پروژه خیلی رو به رشد نبوده ، متاسفانه ، ما چه خوش خیالیم که هر روز چایمونو با شکر شیرین می کنیم تا بلکه فرجی بشه.

امروز کسی رو ملاقات کردم که به خاطر عشق به یه دختر رگ دستشو زده بود ، خداییش فکر نمی کردم یه همچین آدمی رو از نزدیک ببینم ، خداییش می گم، یه حس عجیبی بود، اصولا این جور موقع ها نمی دونم به طرفم چی بگم و اغلب چیزی هم نمی گم.

بهتون پیشنهاد می کنم مطلب فردا رو از دست ندید.

بهترین روز

سلام

امروز از خواب بیدار شدم و تلاش کردم هدر نره (روز رو عرض می کنم)، خداوکیل به این فکر نمی کردم که بهترین روز عمرم باشه و نشد و می دونم این تیکه رو اشتباه کردم (چیزی که نخوای بدست نمی آری)

بیا برای روزی که در پیش داریم ، امتحان کنیم ، تلاش کنیم بهترین روز عمرمون بشه

امتحانش ضرر نداره

پس الان شب بهترین روز زندگی منه و من زودتر می خوابم تا بهترین روز رو زودتر شروع کنم.

یوهو


remember me

هر کاری که توی زندگیت انجام بدی ناچیزه

ولی خیلی مهمه که انجامش بدی

چونکه غیر از تو کسی انجامش نداده

مثل وقتی که یکی پا توی زندگیت میذاره

و نیمی از تو بهت می گه : آمادگیشو ندارم

و نیمه دیگه میگه : یه کاری کن تا ابد مال خودت باشه

"مایکل"


کپی

کلی نوشتم و بعد که ارسال کردم اینترنت قطع شد و وقتی برگشتم دیگه چیزی نبود و البته حوصله نوشتن و جمله بندی مجددش از دستم خارج شده بود.

توصیه من در این لحظات اینکه یه کپی از مطالبت داشته باشی .

توصیه کلی اینه که از تمام مدارکت هم یه کپی همراهت داشته باشی.

زندگی غیر قابل کپیه ، پس همین اورجینالشو بچسب که به زودی اینترنت دنیا قطع می شه.


مقدمه روزی دیگری

امروز برنامه ریزی کردم و خیلی از کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم ، کلا برای من برنامه ریزی یک مقوله ی جداست و عمل به برنامه ریزی مقوله جدا تره ، در مورد اول نیاز به اطلاعات دارم و در مورد دوم نیاز به انگیزه.

فردا بیزینس جدید شروع می شه و خوب ته ته اعماق وجودم یه حس ترس و تلخی و البته امیدواری داره موج می زنه.

برای امروز همین کافیه ، در مورد دو تا موضوع بالا بعدا حرف می زنم ، این مقدماتش بود (برنامه ریزی برای آینده و ترس از آینده) و در آخر . . .

ایران قهرمان میشه . . . خدا می دونه که حقشه . . .


آخر هفته

روز تعطیل شما چه کار می کنید؟

این یک سوال اساسی برای منه که اگر لطف کنید و من رو از ابتکاراتتون با خبر کنید خوشحال می شم.

این ابتکارات شما برای وقتی است که تنها هستید .

پیشنهاد من به شما وقتی در روز تعطیل تنهایید:

1- مرور هفته ای که گذشت ، اگر بنویسید بهتره و برای من هفته ای که گذشت هفته ی بی میثم بود.

2- اینترنت ابزار خوبی برای تفریح و البته رشد در هر زمینه ایست ، یه موضوع تعیین کنید و تا دو ساعت دیگه یه تحقیق خوب ازش ارائه بدید.

3- اگر هوا خوبه برای بیرون رفتن شک نکنید، حتی اگر این کار به اندازه بیرون رفتن برای خرید یه چیز باشه.

4- مطالعه و فیلم (البته با تخمه گل پر دار).

5- پیامک یا تماس با دوستانی که توی دفترچه تلفتون اسمشون هست و خیلی وقته باهاشون تماس نگرفتید و اگر مثل من از پدر و مادر دور هستید شک نکنید که اولین کسایی که باید باهاشون تماس بگیرید والدین هستند.

و پیشنهادات حامد برای آخر هفته :

1-  هفته ای که در پیش دارید رو همین امروز روی کاغذ به پایان برسونید ، کاری که مطمئنم هفته ی آتی رو موفق تر از هفته ی گذشته می کنه ولی هنوز خودم این کار رو نکردم.

2- بشنید به این فکر کنید که چه کار کردید که الان اینجایید چون من فعلی حاصل من قبلیه، پس  اگر من فعلیتون با منی که همیشه دوست داشتید باشید فرق می کنه سعی کنید روشتون رو تغییر بدید.

3- زنگ بزنید به دوست داشتنی ترین فردی که خودتون می دونید. . . و باهاش صحبت کنید.

4- کافی شاپ که همیشه نباید با دیگران برید ، خودتون به یه کافی شاپ باکلاس دعوت کنید و بستنی مورد علاقتونو بخورید و حالشو ببرید.

5- چیز هایی که دوست دارید رو نگاه کنید ، دوست داری دو سال دیگه مورانا بخری ؟ برو پشت شیشه ی نمایشگاه وایسا و نگاش کن ، قیمتشم بپرسی بهتره.

و حالا پیشنهاد سعید برای آخر هفته :

1- موزیک گوش کنید و تلوزیون تماشا کنید.

2- به هدف های هفته ی آینده فکر کنید .

3 - همین دیگه ! یه آدم چند تا کار باید توی روز انجام بده؟اصلاً چند تا کار می تونه انجام بده؟


شب دانشجو

هوا امروز فوق العاده بود ، دتس گریت ، وافعاً

یک چیزی هست که باعث می شه آدم لجش بگیره و اون نظرات تبلیغاتیه ، کاش حداقل مطلب بی صاب مونده رو می خوند بعد می گفت بیا تبادل لینک ، والا .

جلوی آینه ایستادم و یاد قضیه نسبیت انشتین افتادم ، سعی کردم رابطه ی هایزنبرگ رو به یاد بیارم ، رنگ کوارک ها توی هسته ای دو که خانم دکتر زریونی درس می داد، آآآآآآآآ ، دکتر زریونی ؟!!!!!!! دکتر حاج ولئیی ، دکتر فرخی ، دکتر سهیلی ، عشق من پارسیان ، دکتر جعفر پور ، وای دکتر فروزانی ، ای خدا خدام محمدی ، وایییییی خانم رجبی آموزش  . . . عین یه فیلم از جلوی چشمام گذشت .

یاد هوای بهاری و بهشتی اردیبهشت و خرداد افتاد که با حامد از پشت استانداری می رفتیم تپه عباس آباد ، چقدر حال می کردیم و حالیمونم نبود ، دلم برای اول تا آخر دانشگاه تنگ شد.

دلم می خواد امشب بخوابم و برای یه شب برگردم دوران دانشجویی ، پیش بروبچ پلاک 54 ، دوباره سمینار جادوی پرواز رو برگزار کنم و ذوباره عاشق شم . برای امشب کسی از قفال جزوه نمی خواد براش بگیرم؟

آشتی

دنبال یه جمله ناب و کوتاه می گشتم برای امروز که توی وبلاگ بذارم ، امروز شاد بودم از دو جهت ، اول اینکه بالاخره سفته ی امانتی مردم که دستم بود رو پیدا کردم و دوم اینکه بعد از مدت ها سالاد شیرازی درست کردم و زدم تو رگ ، آخ گه چقدر چسبید!

ولی خوب یه هفته ای می شه میثم رو ندیدم ، سر یه چیز بی خود به اسم سیاست دعوا کردیم ، خدا وکیل هم توی این یه مورد قبول دارم آدم کرمویی هستم ولی حرفمم درسته ، ای بابا ، چی دارم می گم؟

آیا آشتی دهنده ای هست که ما را آشتی دهد؟

300 تومن اضافی

ما هر فصل یه اردوی دوستانه داریم ، با بروبچ می ریم این ور و اون ور ، اغلب هم یه مینی بوس می شیم ، توی همین شادی ها و اردو ها با آدم های جدیدی آشنا می شی که هر کدوم یه سری ویژگی های با حالی دارند.

من شخصا همشونو دوست دارم ولی "احمد"یه چیز دیگه س.

مرامش بیشتر به مرام ما نزدیک تره ، امروز احمد رو دیدم ، تماس گرفت و صابرین قرار گذاشتیم تا بیاد و برای قضیه هزار کتاب خونه ایرانی بهم کتاب برسونه و البته سی دی عکس های اردو ها رو از م بگیره ، تو خونه دو تا چتر داریم که هر دو بیرون بود ، برای همین بدون چتر به دل برکت خدا زدم تا صابرین و یه جای امن پیدا کردم برای انتظار کشیدن ، که احمد اومد ، شاد و سر حال و خندون.

کتاب ها رو داد و سی دی رو تحویل گرفت ، خوب من خونه چند تا قاب سی دی از آریانا پادیر برام مونده بود ، برای همین سی دی رو توی قاب دادم که برام دردسر درست کرد.

خدا وکیل من سی دی رو 200 تومن خریده بودم ، برای قاب هم که پولی به حسینی نداده بودم ، حالا احمد مگه باور می کنه ، اول هزار تومن داد ، گفتم احمد جان بی خیال .

کلا از این تریپ احمد و خانم آزاد خوشم میاد که مدیون کسی نمی شن و تعارف هم ندارند ولی بس که تعارفی دور بر ما هست بنده خدا فکر می کرد که منم تعارفیم.

قسم و آیه افاقه نکرد ، قرآن هم بچه بازی نیست که هر جایی دست بذاریم روش .

و حالا من دنبال یه بهونه هستم که 300 تومن اضافی احمد رو بهش پس بدم ، شاید با خودت فکر کنی که ای بابا 300 تومن چیه که این همه در موردش روده درازی کردی ؟ و من در جواب می گم : پول پوله چه کم و چه زیاد و ارزشمنده ، این یک و دوم اینکه همین پول یه یهانه است برای دیدار دوباره ، دیدار دوباره یه دوست .

هر وقت با دشمنت بده بستون داشتی سریع تسویه حساب کن که نه اون روی تو رو ببینه و نه تو روی اونو ، ولی برای دوست باید بهانه داشت و بهانه های کوچیک تا یه روزی بتونی بی بهونه بهش سر بزنی و اون هم.

من عاشق این بهونه های زندگیم ، شاید خود این زندگی هم یه بهونه ی بزرگه برای چیز دیگه ، نمی دونم ولی فکر می کنم خیلی ها به این سوال جواب قاطع می دن از جمله بچه های خونه ایرانی.


سوغاتی آقای وزیر

خبر کوتاه و مثل هر بار قبلی باور نکردی بود ، انگار به این یک خبر نمی شود عادت کرد ، انگار هر بار که این اتفاق می افتد تنها یک خبر خشک و خالی نیست ، یک جریان اطلاعاتی از یادآوری است که ما کجاییم؟

زورم می گیرد وقتی می فهمم هواپیمایی امارات طی 10 سال گذشته حتی یه سانحه خشک و خالی نداشته و ما طی 10 سال گذشته 11 سانحه  ی منجر به فوت داشتیم و زورم می گیرد که چرا رخت سیاه به تن تفکرات پوسیده ی مدیریت این مملکت نمی رود (حداقل برای دل خوشی)

فارس نیوز امروز نوشت :

به گزارش خبرنگار اعزامي خبرگزاري فارس به عمان، مصطفي محمدنجار وزير كشور شامگاه دوشنبه طي سخناني در جمع ايرانيان مقيم عمان به سقوط هواپيما در نزديكي اروميه كه منجر به درگذشت 77 نفر شد، اشاره و از اين حادثه ابراز تأسف كرد.
وي در ادامه سخنان خود با بيان اينكه خدا را شاكريم كه در نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران زندگي مي‌كنيم، گفت: نظام جمهوري اسلامي ايران امروز در اوج اقتدار در جهان به پيش مي‌رود.


یاد میثم افتادم ، یکی از دوستان ما مادرش فوت کرد و چند وقت بعدش کنکور هم قبول شد ، میثم زنگ زد بهشون و گفت : تسلیت عرض می کنم بابت مادر تون و تبریک می گم بابت کنکور ، شیرینی ما فراموش نشه ها.

آقای وزیر سوغاتی فراموش نشه ها!


جراحی

بالاخره انگشت 60 پای مبارک رو دادم به دست اطبا توانمند این مرز و بوم برای اینکه از دست این درد چند ماهه خلاص بشم .

وقتی دوباره سه تومن پیاده شدیم برای ویزیت ، رفتم توی اتاق و بعد از سلام سریع گفتم که همه ی قرص ها مو خوردم (خدا وکیل هم شاهکار کردم ، قرص ها هر شش ساعت یکی بود ، هفته ی پیش هر چی التماس کردیم که قرص هشت ساعته بده تا حداقل مثل بچه ی آدم بخوابیم نشد که نشد)خانم دکتر منو شناخت و گفت : حالا می خوای ناخنتو بکشی؟ بله ، بلند شد و رفت سمت در و یه جوری صدا پرستارو صدا کرد که گفتم الان چهار پنج نفر می ریزن دست و پامو می گیرن و یه دستمال می ذارن لای دندونام و یکی زنده زنده ناخونمو می کشه و من . . .

بعد از تهیه وسایل اولیه عمل! روی تخت دراز کشیدم تا این عمل سنگین رو تحمل کنم ، خانم دکتر اول پامو شستشو داد و گفت دو تا آمپول می زنم توی انگشتت که خیلی درد داره ، تحمل کن ، منم آستانه تحملم بالا! نصیب گرگ بیابون نکنه، تا پام بی حس بشه یه هفت هشت دقیقه ای طول کشید ، خانم دکتر هم نامردی نمیکرد و هی با این سوزن آمپول فرو می کرد تو گوشت ما بعد می پرسید درد داره و وقتی جواب مثبت می شنید ، به جای بی خیال شدن دوباره امتحان می کرد و دوباره می پرسید و دوباره . . .

وقتی کامل پام بی حس شد ، خانم دکتر عین مختار ثقفی تیغ جراحی از نیام گاز پانسمان بیرون کشید و یه ذره به پای نیمه جان ما که روی تخت ولو شده بود نگاه کرد و با یه حالت رقت باری که یعنی داری اشتباه می کنی گفت: چرا می خوای جراحی کنی ؟

یه لحظه فکر کردم برای عمل زیبایی اومدم ، که خانم دکتر چشمش به پای رعنا و متناسب ما افتاده و رحمش اومده و می خواد نصیحت کنه . . . گفتم : فکر می کنی اشتباه کردم؟ (در واقع باید می گفتم فکر می کنی اشتباه کردی؟) گفت : حالا که روی تخت خوابیدی دیگه باید عمل بشی

. . . و تیغ جراحی اومد پایین.




تامین اجتماعی

وقتی بیشتر از دو نفر یه حرف رو به آدم می زنن یعنی باید گوش کنی و من هم در همین راستا بالاخره تصمیم گرفتم خودم رو بیمه تامین اجتماعی کنم و برای وقت پیری خودم یه فکری کرده باشم (بله می دونم برای من دیره ولی ماهی رو هر موقعه از آب بگیری تازه س)

در یک اقدام هماهنگ با توصیه های فرو رفته رفته در ذهنم ، رفتم سبزه میدان برای ثبت نام تامین اجتماعی ، قبلا مدارک رو پرسیده بودم تا زیاد وقتم گرفته نشه و البته مدارک خیلی ساده بود ، شناسنامه و کارت ملی و کپی هر دو و البته یه قطعه عکس.

طبقه اول رفتم به آقایی که ازش مدارک پرسیده بودم فرم ثبت نام خواستم ، اگر می شناختمش حتماً فکر می کردم مال باباشو خوردم که این طوری اخم می کنه توی روی رنگ پریده ما ، یه فرم داد پر کنم و گفت برو طبقه سوم اتاق 16 ، پر کردم و پله ها رو با انرژی رفتم بالا تا طبقه سوم ، در اتاق بسته بود ، از خانومی که توی اتاق نشسته بود پرسیدم که در ساعت اداری در اتاق کار راه انداز ما چرا بسته س ؟ خانم محترمه : طبقه چهار اتاق 19 کارشو انجام می ده و من رفتم بالا اتاق معاونت می شد ، یکی دم در اتاق ایستاده بود و کسی نمی تونست بره تو ، برگه را از من ستاند و برد داخل و بعد از چند  دقیقه برگشت و گفت ، ببر اتاق 21 سالن روبرو ، رفتم اتاق 21 ، اتاق 21 بعد از کمی معطلی گفت برو طبقه سوم پیش خانم تقوی ، اومدم پایین و دیدم همون خانم محترمی که گفته بود برم بالا خانم تقویه ، غرولند می کرد و برگه منو بررسی می کرد ، برو طبقه اول اتاق 3 ، دوباره اومدم پایین ، این یکی اتاق باز بود ولی کسی توش نبود ، روی درش نوشته بود در صورت بسته بودن به روبرو مراجعه کنید ، تصور کردم اگر در بسته باشه روبروی در کجا می شه و بعد مراجعه کردم ، تیر نگاه ما خورد به یکی و اتفاقا کارمون راه افتاد و یه امضا زد زیر پای برگه ی ما و گفت : برو طبقه سوم معاونت ، رفتم طبقه سوم باز خانم تقوی و باز گفت برو طبقه چهار و باز رفتم طبقه چهار و اون اتاق سابق بسته بود بدون اینکه راهنمایی نوشته شده ای روی در زده باشه که کجا بریم ، من رفتم اتاق بغل که یکی داشت با موبایل حرف می زد ، اشاره کرد که بیار امضا کنم ، بردم و امضا کرد و گفت برو سالن اون ور اتاق 21 و باز من رفتم اتاق 21 ولی این بار تموم شد ، طرف یه برگه کند و داد دستم و گفت حالا برو کمیسیون پزشکی ، اول استاد سرا بالای بانک تجارت ، خوب حداقلش از دست این بالا و پایین رفتن ها خلاص می شدم .

آقا ببخشید کمیسیون پزشکی کجاست ؟ طبقه چهارم و من دو تا یکی پله ها را نوردیدم تا طبقه چهارم ، دو ره پیدا بود راست و چپ که بر سر هیچکدام چیزی نوشته نشده بود ، انتخاب اول ما راست بود چون درش باز بود جز یه خانم که احتمال می دادم مراجعه کننده بود کسی پر نمی زد ، کمیسیون پزشکی کجاست؟ طبقه پایین ، قاطی کردم براش ، من دیگه نمی رم ، نه از پله بالا می رم و نه از پله پایین می رم ، می خواین من برم مطمئن بشم بیام بهتون بگم؟ (به اعصابم مسلط می شم) و تشکر می کنم و در یک حرکت چریکی از انظار دور می شم ، قرار شد نه پله ای بالا برم و نه پله ای پایین ، پس می رم دست چپ ، در می زنم و سریع بازش می کنم ، پنکه سقفی روشنه ! باور کن توی این هوا در راستای یارانه ای شدن برق روشنه ؟ نمی دونم ، بوی بدی هم به مشام می رسه که چون اینجا آزمایشگاهه این طوری، بخش پذیرش برگمو می دم و طرف انگار نه انگار که بر من چه گذشته می گیره و می گه برو سوم بهمن ساعت 9 اینجا باش.

ساعت ورود :1200

ساعت خروج : 1336

یک و ساعت و نیم در بروکراسی ایرانی.

همه ی این کارها برای اینه که یه عمر بهشون پول بدیم وای به روزی که بخوایم این پول هارو پس بگیریم.

پایان تعطیلات

100 تومن قراره خرج کنم و مطمئناً 500 تومن دیگه هم پیاده می شم ، چرا؟ با یه مشاوره ی دیوانه وار که یا به قله می ریم یا ته ته ش جایی روی دامنه جای می گیریم .

این برای من باقی موند تا 89/01/31 ، مشاور اعظم ما جناب مستطاب شادابی نسخه ای پیچیده که به تعطیلات طولانی مدت ما پایان می ده، اگر چیزی نفهمیدی مهم نیست مهم اینه که در شادی روز آخر فروردین با ما شریکی.


روزهای یک هفته

از آخرین باری که وبلاگم رو آپ دیت کردم تا همین الان خیلی گذشته و از روح و هدف اولیه ی ایجاد وبلاگ  دور شدم ولی تنها جهت اطلاع باید بگم که بهانه برای آپ دیت نکردن زیاد بوده و مثلا دیشب مودمم (موبایل در واقع) توی ماشین میثم جا موند و شب قبلش سیستمم دست بروبچ بود و الی آخر

ولی امشب خداییش بهانه ای برای آپ دیت نکردن نداشتم و برای همینه که ساعت 3 بامداد دارم از یک هفته ی گذشته بر من صحبت می کنم .

هفته ای که گذشت برای من یه هفته ی خیلی خاص بود ، توضیح ش یکمی سخته و . . . چه توقعاتی دارید ها الان چی به ذهنم می رسه که بنویسم جز اینکه رفت و آمد من به خونه ی ایرانی افزایش پیدا کرده ، حامد از کرمانشاه برگشته و با ماشین دوستش رفته تهران و آخرین خبر اینکه سوئیچ ماشین شکسته شده و وای .

توی هفته گذشته علاوه بر افزایش نرخ تاکسی ها و دو رقمی شدن تورم و خود کشی علیرضا پهلوی و به حراج گذاشته شدن ماشین 504 جناب رئیس جمهور و . . . و . . . و نمی دونم چرا بیشتر از این یادم نمی آد . . . جز اینها خبری نبود

تصمیم دارم میزان خوانندگان وبلاگم رو افزایش بدم و از سطح دوستان و آشنایان پا رو فراتر بگذارم و به روند هر روز آپ دیت برگردم ، تصمیمی که به لطف یزدان و بچه ها عملی می شه.

با احترام به گوته

خیریه امام علی علیه السلام قرار بود که برای یه طرح با حال کتاب جمع کنه و خوب منم قرار شد که کمک کنم ، تصمیم گرفتم به همه ی دوستانم پیامک بدم که اگر کتاب دم دستشون هست که نمی خوان بیارن تا استفاده کنیم و استفاده بشه در واقع ، جالب برای من جواب هایی هست که دریافت کردم ، چند تاشونو بخونید :

1 – اولا سلام دوما خودم عضوم سوما اگر باشه چشم (رده بندی در جواب های خشن)

2 – نه(رده بندی در جواب های کوتاه منفی)

3 – چشم ( رده بندی در جواب های کوتاه مثبت)

4- شما؟ ( بدون رده بندی)

5 – عزیز من هر چی کتاب دارم پی دی افه ، به کارت میاد (رده بندی در جواب های سوالی)

خلاصه ش اینکه فقط خانم آزاد زنگ زد و گفت تا دو روز آینده کتاب ها تحویل می شه و دو روزش شد یه روز و تازه یه منبع پر انرژی از کتاب رو هم معرفی کرد که بعدا بهش سر بزنیم.

یه تاکسی گرفتم و رفتم دم خونه خانم آزاد اینا ، کلی کتاب بود که الحق و الانصاف همین یه محموله ی هسته ای ما رو جلو بروبچ خیریه رو سفید می کرد (همین جوری خوبه بدون اینکه کسی ازت توقع داشته باشه کار انجام بدی) اما کتاب ها کلاس بالایی داشت که بعضی هاش حتی از سطح منم بالاتر بود ،آموزش زبان شیرین آلمانی یکی از همین ها بود ، خیریه محدودیتی برای کتاب هاش نذاشته بود (این موضوع به طور شفاهی به ما ابلاغ شد که کمی با بروشور های موجود در تناقض هست).

کتاب ها با مراسم ویژه ای تحویل شد و رسید هم دادند ، خوب تا اینجا خوب ولی . . .

به اندازه کافی ریا کردیم حالا انتقاد بکنیم که ما ایرونی ها جونمون به این بنده و مخصوصا آدمی مثل من که کلا رو پلت فرم دیگران کار می کنه .

و اما بخش شیرین انتقاد :

یه کتاب بود توی کتاب ها از گوته(مو به تنم سیخ می شه وقتی اینو می خوام بگم) که وقتی توی انباری افتاده بود و اونطور غریبانه خاک خوردنش داشت شروع می شد دلم برای چیزی به نام فرهنگ ریش ریش می شد ، ما باید یاد بگیریم به چیز هایی احترام بگذاریم ، در واقع به خیلی چیز ها ، که کتاب یکی از اونهاس ، سفره ، پول ، تاریخ ، عقیده ی مخالف ، خاطرات خوب گذشته که الان داریم فکر می کنیم بد بوده و . . .

تا تموم نشدن این گزارش روزانه یکی از کرامات که میثم امشب رو کرد بگم ، دو راه داشتیم یا باید 60 کیلو قند رو می بردیم تا جایی مثل مغازه که ترازو داشت تا به چهار بخش تقسیم کنیم و یا اینکه یه ترازو پیدا می کردیم ، میثم دورترین راه رو انتخاب کرد ، راهی که هیچ کس فکر نمی کرد کسی جواب مثبت به ما بده و اون امانت گرفتن ترازوی یکی از مغازه ها بود ، اولین مغازه رومون رو زمین ننداخت . همین

نیست

امشب در غم از دست دادن حامد عزیز سوگواریم ( صدای بچه ی بقل مادرش بین سکوت جمعیت) حامد کجایی که با صدا ی پیامک های به موقع و بی موقعت ما رو زابه راه کنی (صدای گریه ی آرام جمعیت) بیچاره سعید ، هر ده دقیقه یه بار از خواب می پره و می خواد به صدای پیامک اعتراض کنه ولی کسی رو پیدا نمی کنه (صدای نعره  از وسط جمعیت) . . . آدم ها وقتی نیستن عزیزترند و البته بی خطرتر.

این بخشی از نقاشی روی دیوار خونه ی ایرانی بود که ازش عکس گرفتن و فکر می کنم الگوی این نقاشی کی بوده؟

هانا

امروز روز هانا بود ، اومد پیش ما بعد از مدت ها.

بچه داشتن مسئولیت خیلی بزرگیه ، اعصاب فولادین می خواد حتی اگر بچه ات به آرومی هانا باشه



اردو

بعد از مهر ماه که آخرین اردوی گروهی ما بود امروز دوباره رفتیم اردو ، با میثم و حامد و بروبچ.

یک حس خوب را دوباره تجربه کردم ، با یک جمع خوب و اون تفریح با بچه های خیریه و اورژانس بود ولی امروز به یک چیز احساس کردم که داخل یک جمع تک کاره هستم ، یعنی شاید کاربرد دیگه ای نداشته باشد ، من فکر می کردم به واسطه ی جوان بودن و البته دانشجو بودن بشه یک جمع جالب داشت که علاوه بر تفریح به رشد در جنبه های دیگر از زندگی هم بپردازند ، فکر خودم این بود که جلسه ی بذاریم و دوستان در مورد چیز هایی که می دانند بهم یاد بدهند و البته یاد بگیرند ، چیز هایی که ساده است و البته کاربردی ، خوب یه نظر بود که امروز و توی سومین اردو احساس می کردم از این هدف دورم.

ماشینمون توقیف شد و عوض شد و استپ هوا بازی کردیم و ناهار خوردیم و سیبیل مصنوعی گذاشتیم و نمایش اجرا کردیم و ساحل گیسوم رفتیم و مینی بوس رو از شن ها با هل دادن درآوردیم و انزلی رفتیم و خانه خانم آزاد چایی زدیم و برگشتیم خونه.


بازگشت

اول سلام

دوم من برگشتم

سوم باورتون نمی شه الان دارم از گشنگی می میرم و دقیقتر بخوام بگم از تنبلی.

چهارم طی هفته ی گذشته اتفاقاتی افتاده که من سعی می کنم به بخشیش اشاره کنم

پنجم قبل از اشاره به مطالب بالا باید بگم همین الان دارن تو کوچه ی ما فیلمبرداری می کنند و حامد اساسی توی کفشه و نمی بینیمش

ششم امروز یه شعفی در وجودم بود از اینکه بالاخره اینترنتم رو درست کردم که حد و اندازه نداره و استفاده از اینترنت موبایل هم برای خودش عالمی داره ، خدا پدر و مادر بانیشیو بیامرزه

هفتم فردا اردو داریم

هشتم : اتفاقات یک هفته ی گذشته : بازگشت به رشت ، پایان دوران کافی نت و آغاز بیزینس جدید و . . . همین

رفتم لاکان و خیلی وقت بود که نرفته بودم و کمی عوض شده بود ، گذر عمر فوق العاده سریعه ، همین