دوست

دوست ، واژه است

واژه  ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست ، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی است

برای آخرین بار

خوشحالم ، از این بابت که هر شب طی دو هفته ی گذشته تونستم وبلاگم رو به روز کنم و فهمیدم که من توانایی انجام این کار در طی دو هفته رو دارم و راستش بیشتر از این هم توانایی داشتم ولی شرایطم عوض شده.

الان احساس می کنم توی نقطه عطف هستم ، مثل وقتی که از همدان اومدم رشت و یا وقتی که دانشگاه تموم شد و یا وقتی که دانشگاه قبول شدم و یا وقتی که انتخاب رشته کردم و یا وقتی که . . .

و شاید هم توهم نقطه ی عطف رو دارم مثل خیلی وقت هایی که یادم نیست ولی بوده ، به هر حال الان زمانیه برای انتخاب بین رفتن و موندن ، حقیقت اینه که من از رشت خوشم میاد ، از مردمش و از شهرش ، مثل همدانه و خوب مهربونتر ، شاید برای من ! نمی دونم ولی اگر همین الان هم از رشت برم و برای همیشه ، از اینجا خاطرات خوبی دارم و البته دوستان خوبتری که این خاطرات با اونها شکل گرفته .

اگر رفتنی باشم دلم تنگ می شه و همین الانشم تنگ شده ، اول از همه برای میثم . . . مهداد . . . محسن . . . شادابی . . . و . . . انزلی و لاهیجان ، برای کافه امیدوار و برای شهر طلایی ، برای ساختمون یاس طبقه دوم . . .

امروز از خواب بیدار شدم ، دیرتر از همیشه و البته راحت تر از همیشه ، برای صبحونه رفتم کافه امیدوار و یه املت دبش زدم ، ساعت یازده و نیم ، دوازده بود ، یه جورایی سر خوش بودم ، الکی خوش شده بودم ، نمی دنم چم بود ولی هر چی بود بد نبود ، آخرین خرید هامو از شهر طلایی کردم و ... میثم خیلی تلاش کرد از تصمیم منصرفم کنه و البته مهداد ، حتی زنگ زد و با پیشنهاد کاری خواست پشیمونم کنه ، محسن و سمانه هم اینجا بودن و البته این بار نه برای پشیمون کردن من ، شاید برای دیدن من برای آخرین بار .

از امروز به بعد وبلاگ من هفتگی به روز میشه و نه روزانه ، امیدوارم خواننده محترم این وبلاگ از خوندن این مطالب لذت ببره و همین و شاید باید بگم برام دعا کنید.

روز بی حرف

امروز یه نقشه از رشت آماده کردم و دوباره بعد از یه هفته به خونه ایرانی سر زدم ، برای درس دادن به یه دانش آموز راهنمایی ، برای میثم موبایل خریدیم و ....

راستش همین

از بس امشب موج منفی از من خارج شد که حامد رفت پیش شادابی ، واقعا این دو تا توی فاز دیگه ای هستن و من فاز جدا و نمی دونم می تونم دووم بیارم یا نه؟

اینم یه عکس هنری برای خالی نبودن عریضه ی امروز:

انتخاب

انسان همیشه در آستانه ی اتنخابه ، انتخاب های بزرگ و کوچک با عواقب مهم و معمولی ، امروز برای من روز انتخاب بود ، روزی که گذشت ، باید انتخاب می کردم و هنوز دو دلم ، همیشه این یه دونه کار برای من سخت بوده و هست و احتمالا خواهد بود ، یه چیزی بگم : انگار قدرت تحلیل آدم رو می گیرند ، دقیقا وقتی که نیاز به تحلیل داری اونو از دست می دی ، در مورد دیگران خیلی راحت قضاوت می کنی و حرف می زنی و کلا خارج از گود راحت تری ولی توی گود ، قضیه فرق می کنه ، خیلی هم فرق می کنه .

انتخاب امروز من در مورد تغییر مکانم بود ، اتفاقاتی که نمی دونم چطوری باعث این انتخاب شد ، شب خوابیدم و صبح بیدار شدم و دیدم آدم های دوروبر من همه تغییر عقیده ای دادن که به منم مربوط می شه ، تغییر عقیده ای که . . . انگار یه فکر پشت این قضیه هاست ، منظور توطئه از جانب بروبچ نیست ، درست روزی که به من پیشنهاد یه خونه ی جدید می شه ، همون روزیه که محسن می خواد با من و البته کارش ادامه نده و یه جورهایی منو از قید و بند هر تعهدی رها می کنه ، می دنم در مورد آینده دارم زود قضاوت می کنم ولی هم خونه شدن با شادابی و حامد (اونم از نوع حیدری که یه بار قبلا توی سال 83 و 84 صابونش به تنم خورده) یه جورهایی ورود به تونل وحشت شهربازی محسوب می شه منتها بی هیجان ، میثم هم که اومده ولی در واقع جسدش و نه خودش ، البته قبول دارم میثم گاهی بیشتر از یه جسد هم نیست (حداقل برای من نه برای خانم های مجرد دنبال شوهر یا به عبارتی شفا). . .

قاطی کردم؟ یه جورهایی ، دمش گرم ثمین که تماس گرفت

الان وقتشه که برم ، همیشه آرزو داشتم یه روز صبح از خواب بیدار شم و برم مسافرت ، بی مقدمه ، بدون خبر ، بی مزاحمت ، البته بدون استرس و راستش احساس می کنم الان وقتشه و راست ترش اینکه احساس می کنم شجاعت لازم برای این کارو ندارم ، انتخاب امروز من بین لاکان و گلسار نیست و در واقع بین رفتن و موندنه ، رفتنی که شهامت می خواد و موندنی که . . . موندنی که تو رو مثل همیشه نگه می داره ، موندنی که اتفاق می افته چون من به ظرفی که شهامتم توشه نگاه می کنم و می بینم اونقدر ها هم پر نیست ، هر چند نیمه پر لیوان رو نگاه می کنم .

 آه ، خدای من .

سعید شادابی اونقدر از بچه ش تعریف کرده و هانا هانا کرده برای ما ، که ما رو مثل خودش عاشق این کوچولو کرده ، دیشب که پیش سعید بودم ، یه عکس و یه فایل صوتی از هانا ازش گرفتم ، زندگی این بچه ها در معصومیت و آزادی داره پیش می ره و خیلی وقت ها ما با تمام وجودمون دوست داریم جای اونها باشیم.

نه؟

برای دریافت فایل صدای هانا اینجا کلیک کنید.

فایل به صورت فشرده است و با پسوند rar  و خود فایل صوتی با پسوند amr  که با kmplayer باز می شه.



شرط

توی هر مملکتی دیگه ای جز ایران بودی می شدی یه قمارباز حرفه ای  ، این حرفی بود که میثم به من می زد و البته چیز دیگه ای هم به من گفته ، اینکه توی رشت قمار یه شغل محسوب می شه و من این موضوع رو امروز لمس کردم .

توی کافه امیدوار نشسته بودم و چایی می خوردم و به این فکر می کردم که اینجا برای من مثل پاتوق شده و چه خوب می شد چهار تا رفیق هم داشتیم اینجا و با هم می اومدیم کافه و . . . که از میز کناری صدای یه مرد میانسال لاغر توجهم جلب کرد ، در مورد تیم های مختلف در جاهای مختلف داشت اظهار نظر می کرد و از میزان حساسیت مسابقشون حرف می زد ، خیلی حرفه ای این کار رو می کرد ، تا کسی که اینقدر دقیق از فوتبال اطلاعات داشته باشه رو از نزدیک ندیده بودم .واو

یه بر گه کپی آبی و زرد هم دستشون بود ، حدس زدم جریانی باشه که میثم به من گفته بود در مورد شرط بندی و شروع کردم به قانع کردن خودم برای گرفتن اطلاعات و یا حداقل نمونه . اون مرد لاغر که رفت (حرف هایی که می زد خطاب به یکی دو نفری بود که نرفتن) من از یکیشون خواست که یکی از برگه ها رو بهم بده تا نگاه کنم و وقتی برگه بدستم رسید دیدم جزئیات زیاده و نمی شه حفظ کرد ، بنابراین دوباره تلاش کردم تا خودم رو برای رو انداختن به این بابا و  یه دروغ کوچولو قانع کنم ، می تونم اینو نگه دارم ؟ خوب جواب مثبت بود ، کسی که یه همچین چیزی نگه می داره می خواد شرط بندی کنه ، چقدر می ذاری؟ راستش من زیاد حرفه ای نیستم ، یه رفیق دارم ته حرفه ایه ، کجا شرط بندی کی کنه؟ ها؟ توی فوتبال حرفه ای و . . .

به چند تا چیز فکر می کنم:

اول فرداست ، که نمی دونم قراره با کی ملاقات کنم و احتمال زیاد قرار مهمیه.

دوم به این سیستم خوف شرطبندیه ، برگه های شرط بندی انگار زیر نظر یه شرکتی چیزی اداره می شه .

سوم قانع کردن خودم توی کافه بود ، همه این کاری که من کردم رو می کنن؟

نمی دونم ، شاید.


اینجا رشته یعنی شهری که . . .


سرعت میثم

خوب یه روز دیگه مثل برق و باد می گذره و من فکر می کنم به سرعت عبور زمان ، خیلی سریعه ها.

خوب سرعت زیادش آدم رو غافل گیر می کنه ، مثل الان که غافل گیرم کرده و میبینم که روز به پایان رسیده و این یه روز چیزی برای گفتن وجود نداشته و تازه عکسی هم برای امروز ندارم که بذارم توی وبلاگ و . . .

میثم امروز نبود ، وقتی هست یه درده و وقتی نیست یه عالمه درده و کجاست؟ آدم ها همیشه همین طورند وقتی کسی هست قدرشو نمی دونن و وقتی نیست حسرتش رو می خورند.

میثم کجایی ؟

فلسفه

گاهی آدم ها دچار فلسفه می شوند ، فلسفه ای عجیب و البته کلی ، مثل اینکه : چرا هستیم ؟ چرا آمدیم ؟ چرا این شدیم ؟ و همه ی این پرسش های فلسفی زمان درد و رنج به سراغ آدم می آید ، وقتی که سرت گرم نباشد ، فکر کن وسط یک میهمانی بزرگ و هیجانی که همه می رقصند و تو هم ، ناگهان به خودت می آیی که این دنیا و مافیها چرا به وجود آمده و یا وسط وبلاگ نویسی ، حامد عزیز صدایت می کند برای شام و تو از پشت کامپیوتر تا برسی سر میز به این موضوع فکر می کنی ؟ می توان در یک کلام گفت :عمراً

گاهی هم به جان آدم کرم می افتد ، کرم اینکه یک روز کامل را برای ور رفتن با یک نرم افزار ساده طی کنی و یا کرم این فکر که وقتی خوشحالی به موضوع پاراگراف قبلی فکر کنی .

الان جز مواقعی است که کرم در این مورد صحبت کردن به جانم افتاده ، کرم فلسفی حرف زدن.

چند نکته ای که سر شام به حامد گفتم :

1- نسل ما بچگیش را بیشتر دوست دارد .

2- فکر می کنم من در جایگاه خودم قرار ندارم.

3- نسل ما بچگیش را دوست دارد چون هنوز به جایگاه بزرگسالی نرسیده در حالی که شناسنامه اش چیز دیگری به او می گوید  و . . .

امروز روز فلسفه خیزی بود ، چون تا ظهر مشتری نداشتم و تمام بعد از ظهر را پای برنامه SWISH گذراندم.

ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد

در دام مانده صیدی ، صیاد رفته باشد

اتفاقات امروز (از اون روزای کم اتفاق بود):

1- برگزاری جشنواره غذا در دانشگاه آستانه که من علی رغم اصرارهای میثم نرفتم .

2- فامیلی ادیب و با من یکیه.

3- من فلسفی شدم.

اینم یه عکس از ادیب عزیز

همین دیگه

هفت

یک هفته از آغاز به کار 2400 گذشت و خدا رو شکر (اگر چشم نزنم) هر هفت روز رو نوشتم و حتی در ساعات بامدادی و فردایی این اتفاق افتاد ولی بالاخره افتاد.

البته برای خوندنش باید دست به دامن بروبچ بشم و از هر حربه ای برای کشوندنشون به این وبلاگ استفاده کنم ، همه هم اهل وبلاگ خوندن !

امروز به محض بیداری رفتم خونه ایرانی جلسه با یکی از دوستانی که از تهران و دفتر مرکزی تشریف آورده بودند داشتیم. یه رب من دیر رسیدم و یه رب هم خودشون معطل کردند و در نهایت ساعت 0930 کار جلسه با معرفی حضار شروع شد و در مورد کار خیر و خیریه صحبت شد و انصافا چیز های خوبی شنیدم ، از جمله اینکه منی که عضو این مجموعه شدم آیا اساسنامه رو خوندم یا نه ؟ نه ، طبیعیه . غیر طبیعیه ؟

اینجا ایرانه یعنی کشوری که . . .

برای بعد از ظهر قرار بود با میثم بریم نمایشگاه ماشین که نشد ، هر چی زنگ زدم گوشی رو بر نداشت ، ساعت 5 هم باید می رفتیم فیلم های رامسر رو از خانم آزاد می گرفتیم که باز جواب نمی داد و مجبور شدم خودم تنها برم .

کلی فیلم و عکس رو گشتیم ولی اثری از فیلم هایی که می خواستیم نبود ، خانم آزاد چند تا از کارهای بچه هاشو بهم نشون داد که خیلی خوب بود و از یکیش برای وبلاگ عکس گرفتم .

حامد هم از کرمانشاه برگشت و امشب تنها نیستم ولی به شدت خیلی زیاد خوابم می آد.


کتاب الی

امروز دیگه قاطی کرده بودم ، صبح تا شب توی کافی نت گیر کرده بودم و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ، البته فکر می کردم محسن می آد که نیومد ، سر درد هم به مسائل روحی اضافه شده بود و . . .

محسن تا رسید گفتم یه چرت بزنم شاید حالم بهتر بشه ، روی صندلی خوابیده بودم که یه دفه همه با هم اومدن بالای سر من و شروع کرن به حرف زدن و انگار نه انگار اینجا کسی خوابیده است ، میثم اومد و شادابی هم و سمانه خانوم هم و محسنم که از قبل بود ، نیم خیز یکم چپ چپ نگاهشون کردم ولی خبری انگار نه انگار ، خواب پرید ولی حالم بهتر شده بودهمون طوری که اومده بودند رفتند و من موندم و شادابی ، شادابی باید گزارش می فرستاد و رفت پشت سیستم خودش و منم فیلم دیدنم گل کرد .

 ازانتخابی که کردم الان راضیم ، اسم فیلم انتخابی "کتاب الی" the book of eli"  هست کاری از برادران هیوز با بازی دنزل واشنگتون و گری اولدمن ، فوق العاده بود ، یه فیلم آخرزمانی توپ که لذت بردم از دیدنش .

دیالوگ اساسی و خوب داره و به نظر من بهترین سکانس فیلم مربوط به اولین دیدار الی با سولاراست که بهش دعا کردن رو یاد می ده و در مورد زمان الان ما حرف می زنه ، اگر ندید حتما پیداش کنید که خوب چیزیه.

شعار فیلم :برخی می کشند تا آنرا بدست آورند.او می کشد تا از آن حفاظت کند.

بعد از فیلم و شام میثم اومد دنبالمون تا با مهداد بریم قلیون سرا و شادابی رو هم برسونیم ، چهارراه گلسار آینه میثم گیر کرد به یه 206 و یک ساعتی معطل اون شدیم ، تا قلیون و چای بزنیم به بدن شد 1230 و تا من مطلبمو آماده کنم شد 0220 و فردا هم . . . روز خداست



خونه ایرانی

امروز رفتم خونه ایرانی و بعد از مدت ها درس دادم و دوباره یادم اومد که این کار چقدر سخته ، کلا من از فهمیدن بیشتر لذت می برم تا فهموندن و امروز باید می فهموندم .

خونه ایرانی جای باحالیه ، متفاوت ترین شب احیای عمرم  رو توی همین خونه تا سحر بودم ، در واقع  جمعیت امداد دانشجویی - مردمی امام علی مرکزش همین خونه ایرانیه .

احتمال زیاد در مورد خونه ایرانی بیشتر حرف بزنم اما این سبک از خیریه در ایران امروز رواج زیادی داره ، می شه گفت با داشتن اسمی مذهبی فراتر از اون داره عمل می کنه و هر کسی با هر تفکری رو قبول می کنه و بیشتر به انسانیت چشم داره تا اسلامیت.

با میثم هم در این مورد بحث کردم که خوب . . . ولش کن

وقتی دنبال کتاب ریاضی دوم راهنمایی بودم برای دانلود چند تا مطلب هم در مورد فیزیک پیدا کردم و اصلا یادم رفته بود که من یه زمانی عاشق این مبحث ها بودم ، کوارک ، یاد دکتر زریونی افتادم ، پلانک ، دکتر سهیلی ، خلا ، دکتر حاج ولیئی ، دکتر فروزانی ، دکتر جعفر پور ، استاد پارسیان بانک ایرانیان . . . ای یادش بخیر

یک روز عادی

امروز آرامش بود و بیشتر از آن خبری هم نبود ، تولد علی بود ، تولد علی حلاج .

من دقیقا یادم هست که اولین بار علی را کجا دیدم ، توی کتابخانه علوم  و الان که به آن موقع نگاه می کنم می بینم عجب دورانی بود.

من و حامد و خداویسی و علی همیشه بعد از ساعت کاری می ماندیم کتابخانه و رالی بازی می کردیم . یادش بخیر

امروز دیر بیدار شدم و طبیعی بود چون دیشب ساعت چهار خوابیده بودم ، بیشتر از همیشه شادابی امروز اینجا بود ، یکم قوانین ثابتش رو برای من هجی کرد و منم کمی براش حرف زدم که بی فایده بود ، داره یک بحران رو پشت سر میذاره و امیدوارم بتونه از پسش بر بیاد و باید اعتراف کرد که تا الان خوب بوده.

یه چیزی که توی بحث های من و شادابی هر دو روش توافق داشتیم در مورد استایل زندگی بود ، مثلا یک نفری هست که هر کاری می کنه موفقه ، استایل زندگیش موفقیت و البته برعکسش هم هست ، یکی هست استایل زندگیش رنج کشیدنه و یکی استایل بی خودی داره و یکی استایلش کلاسه و شاید قدیمی ها هم به این موضوع پی برده بودن که به آدم های جذاب می گفتند مهره مار دارند.

استایل زندگی شما چیه؟

همین

عروسی

امروز بر عکس دیروزها ، در طی روز هیچ اتفاق جالبی نیوفتاد و من روز رو به روزمرگی سپروندم ، تا ساعت 7 شب که من و میثم و مهداد قرار شد بریم عروسی پسر عمه ی بابای مهداد (فک کن ) تازه به عنوان پسر خاله های مهداد . خدا رو شکر که مادر مهداد هم همراه ما اومد  و گرنه آبرو بود که این دو تا از ما می بردند ، فکر کن می ری یه مهمونی مثل این که هیچ کسی رو نمی شناسی جز همین دو تایی که با هم اومدیم.

تالار عروسی ابر نمی دونم چی چی توی کوچصفهان ، دعوت نامه دست من بود تا و الانم دستم مونده ، گفتیم دم در از ما می خوان ولی نخواستن ، خوان اول رد کردن گیت ورودی بود که چون با خانواده بودیم کسی بهمون گیر نداد  و خوان دوم جای گرفتن موزیانه در بین مدعوین بود و خوان سوم کنترل این دو بزرگوار برای مسائل خاصی که بهتون می گم : میثم یه نایلون بزرگ آورده بود برای جمع کردن خوراکی ها ، میوه ، شیرینی ، کیک و . . . هر چقدر هم مادر مهداد گفت این کارو نکنی که اینجا با کلاسن همه ولی به خرج میثم نمی رفت که ولی کاش همین بود ، در میانه راه ناگهان تصمیم میثم عوض شد و تصمیم گرفت به جای خودش به دیگران و گشنگانی فکر کنه که غذا ندارند و در یک حرکت چریکی با صاحب مجلس و صاحب تالار صحبت کرد برای جمع آوری غذا های باقی مانده تا آنها را به دست گشنگان برساند و جالب قضیه اینجا بود که استقبال هم کردند.

هر چقدر پشت گوش میثم خوندیم که آقا جان زشته ، نکن ، آبروی خودت نیست که ، اینجا کسی تو رو نمی شناسه ولی مهداد اینا . . . نه به خرجش نمی رفت و صداهای  عجیب و غریب در می آورد و البته به همراه آن لج ما.

مراسم معنوی رقص و پایکوبی در حالی برگزار شد که این دو همراه ما غرق در تماشای سکوی رقص بودند و اتفاقا یک عکس از میثم در این حالت موجود است که اگر خیلی پرو بازی در آورد منتشرش می کنم و بعد شام ، اینجا وارد محدوده ی تخصصی میثم و مهداد میشیم ، من که اینقدر کم خوراکم تا خرخره خوردم میثم دو سه برابر من خورد و باز هماهنگی های گرفتن غذا و باز حرص خوردن های من و مهداد.

بعد از شام دوباره برگشتیم پایین برای پایکوبی مجدد و دوباره قصه ی قبل از شام منتها از نمای نزدیک و خیلی نزدیک ، خلاصه آخر های مراسم ما به خوان آخر رسیدیم ، میثم بالاخره تونست بیست سی تا غذا تحویل بگیره و باید اینها منتقل می شدن توی  ماشین ، دیدم اگر میثم بخواد با این اعتماد به نفسش این همه ظرف یه بار مصرف رو جابجا کنه حتما آبرو ریزی می کنه سریع کمکش کردم تا زودتر این افتخار (البته از دید میثم) جمع کنیم تا کسی ندیده.

اعتماد به نفسی که توی مهمونی داشت خیلی زیاد بود انگار صاحب مجلس بود ، وقتی بین غذا ها می خرامید انگار نه انگار ، می خورد و می گشت ، به هیچ کسی هم نگاه نمی کرد . . . 

ساعت دوازده و بیست دقیقه رشت بودیم و حالا پخش مواد غذایی تحویلی باید صورت می گرفت و خدا رو شکر که هم میثم و هم جناب بیژن بشاش عزیز بی خیال پخش غذا در نیمه شب شدند و در واقع بی خیال فحش شنیدن در نیمه شب . . . غذا ها رو بردیم خونه ایرانی و توی یخچال گذاشتیم و با کمال پر رویی بشاش رو هم با خودمون بردیم توی صف گاز و تا جا داشت چرت و پرت گفتیم و اون بنده خدا هم ساکت گوش می کرد.

همه ی اینها به کنار ، ساعت یک و نیم شده و ما تصمیم داریم بریم انزلی . . . از ایستگاه انزلی تا خود انزلی و برگشت تا دم در اینجا راننده من بودم ، مه بود و تاریک و من .

الانم که وقت پیدا کردم یادداشت روزانه م رو بنویسم . در کل تیکه دوم روز خوش گذشت مخصوصا بخش شامش.

همایش همیاران پیام نور

امروز ساعت 5/5 صبح از خواب بیدار شدم و در واقع بیدارم کردند ، توی رشت در چنین ساعتی حتی خر هم پر نمی زد ، مسجد و صف گاز و بعد کافی نت برای صبحانه و  راه افتادن به سمت آستانه اشرفیه ، دو تا مسافر زدیم و البته میثم خانم قوی دل رو هم از جانبازارن سوار کرد و هشت یا نه رسیدیم مرکز همایش های سالن باهنر! همه بودند و هر کسی در حال انجام کاری بود و من هم با تحویل گرفتن دو تا دوربین عکاسی رسما کار خودم رو شروع کرده بودم ، تازه برای سخنرانی میثم هم متنی در خور آماده کردم .

مراسم شروع شد و من هم شروع به عکاسی کردم و با هر دو دوربین کار می کردم ، هم دوربین خانم آزاد و هم دوربین دانشگاه و هر کدوم خوبی هایی داشتن ، عکاس هایی که ویژه می خواستم بگیرم با دوربین خانم آزاد بود و عکس های رئیس دانشگاه و میهمانان و غیره با دوربین دانشگاه ، یکی کنون و اون یکی سونی.

مراسم خوب و با حالی بود هرچند من تمام مدت در رفت و آمد بودم و عکاسی و خیلی کم فرصت می کردم بشینم و در نهایت هم خیلی خسته شدم ، هم من و هم دو سه تا از بچه ها مثل خانم ولی نژاد و آقای علی پناه و خانم آزاد. . . 

بعد از مراسم دوربین خانم آزاد تحویل شد ولی دوربین دانشگاه وقتی در مسیر برگشت بودیم دوهزاریمون افتاد که دستمون جا مونده و اون هم به خاطر تلفن خانم محجوب بود و قرار شد که فردا برگردونیم .

ساعت دو رسیدم سبزه میدون و یه راست رفتم کافه امیدوارو یه دیزی اساسی زدم به بدن و یه خورده دراز کشیدم تا ساعت چهار ، نیم ساعت خوابم مصادف بود با حضور مهداد و محسن بالای سرم ، مگه گذاشتن بخوابیم.

باید می رفتم خونه ایرانی پیش میثم و رفتم ولی به جای ساعت چهار ، ساعت پنج رسیدم ، یه جلسه بود در مورد چگونگی خودکفایی زنان خانه دار ، قرار شد بود که یه لیست از اقلامی که می شه به صورت بسته بندی تهیه کرد و فروخت رو پیدا کنیم و البته برنامه ریزی این موضوع ، نیم ساعت در مورد باقالی و قند خورد کرده صحبت کردیم و یه ساعت در مورد سیاست و دین. میثم بود خانم رضایی و بهتر بگیم بیشتر میثم بود و بحث های تکراری.

شب هم یه کلیپ درست کردم از حامد و گفتگوی حامد با خودش که بعد از آماده شدن براتون آپ لودش می کنم .

آه 

یه نفس اتفاقات امروز رو گفتم ها .

معلم

امروز خیر سرمان می خواستیم زود بلند بشیم و بریم آستانه ، زود بلند شدنمان شد ساعت 8:30 و رفتنمان هم شد ساعت10:20 و رسیدنمان هم شد ساعت 20 دقیقه به دوازده ، اونقدر آستانه شلوغ بود و ترافیک که میثم توی همون مدت کوتاه توی شهر دیوانه شده بود و بد وبیراه نثار همه می کرد ، بگذریم.

جلسه خیریه برگذار شد و من هم بودم و البته بقیه به جز دبیر محترم خانم آزاد ، حضور در جلسه مشخصم کرد که کارت های طراحی ما رو توی جمعی به نمایش نگذاشتن و کلا بی خیال شدن ، کاش اصلا چیزی نفرستاده بودیم و دوم کلیپ های ساخت خانم محجوب رو هم دیدیم که در نوع خودشون کلیپ بودند و برای . . . خوب چی می گفتم؟

تا رسیدم رشت رفت کافه امیدوار یه لوبیا زدم اساسی و بعد کافی نت و . . . انتظار تا محسن اومد و برعکس همیشه با روحیه بود و می خندید ، از این به بعد باید به محسن بگیم آقا معلم و البته عکس ویژه امروز هم همین شخصیت در اولین روزهای معلمیش است ، موقع بازنشستگی و سی سال بعد این عکس ها دیدن دارد.

 

کافی نت بودن با حضور پر بار جناب شادابی و جناب حامد حیدری و میثم ادامه پیدا کرد و نمی دونم این ترکیب چطور کافی نت رو نفرستاده امروز هوا.

برای درد دل کردن با میثم زدم بیرون تا دم در خونه همراهیش کنم و این درد دل کردن درسته با کمی تلخ کامی شروع شد ولی در نهایت یه تصمیماتی گرفتیم و درسته این تصمیمات بزرگ نبودند ولی خوب تصمیم کبریی بودند در نوع خودشان که از جمله یه چله که باید رعایت بشه و این موضوع تا پایان چله یعنی یک ماه و 10 روز دیگه سر به مهر باقی خواهد ماند و نمی گم.

همین

 

سلام

اولین یادداشت روزانه به سبک جدید

حقیقتش یه دفه زد به سرم تا این یادداشت روزانه نویسی جدید رو امتحان کنم و در واقع یادداشت روزانه نویسی دیجیتال را.

امروز مثل این چند روزه ساعت نه از خواب بیدار شدم و چون دیشبش مثل این چند شبه الکی الکی دیر خوابیدم و خوب مثل هر روز کرکره های کافی نت رو دادیم بالا و یا علی از تو مدد.

کلا امروز از لحاظ روحی روی فرم نبودم و میثم هم که سری به ما نزد ، همه ی روز با حامد بودن برای خودش یه روحیه ی جداگانه ای می طلبه که اگر بخت یار ما بود بعدا در موردش حرف می زنیم .

راستش احساس خوبی دارم از اینکه این یادداشت های روزانه فقط برای خودم نمی مونه بلکه  برای خیلی های دیگه هم هست و از جمله دوستانم .

دیر وقته و باید خوابید و من پلک هام سنگینه 

امروز موندن حامد پیش من قطعی شده و . .. و . .. مبارکه

تا فردا شب