خوشحالم ، از این بابت که هر شب طی دو هفته ی گذشته تونستم وبلاگم رو به روز کنم و فهمیدم که من توانایی انجام این کار در طی دو هفته رو دارم و راستش بیشتر از این هم توانایی داشتم ولی شرایطم عوض شده.

الان احساس می کنم توی نقطه عطف هستم ، مثل وقتی که از همدان اومدم رشت و یا وقتی که دانشگاه تموم شد و یا وقتی که دانشگاه قبول شدم و یا وقتی که انتخاب رشته کردم و یا وقتی که . . .

و شاید هم توهم نقطه ی عطف رو دارم مثل خیلی وقت هایی که یادم نیست ولی بوده ، به هر حال الان زمانیه برای انتخاب بین رفتن و موندن ، حقیقت اینه که من از رشت خوشم میاد ، از مردمش و از شهرش ، مثل همدانه و خوب مهربونتر ، شاید برای من ! نمی دونم ولی اگر همین الان هم از رشت برم و برای همیشه ، از اینجا خاطرات خوبی دارم و البته دوستان خوبتری که این خاطرات با اونها شکل گرفته .

اگر رفتنی باشم دلم تنگ می شه و همین الانشم تنگ شده ، اول از همه برای میثم . . . مهداد . . . محسن . . . شادابی . . . و . . . انزلی و لاهیجان ، برای کافه امیدوار و برای شهر طلایی ، برای ساختمون یاس طبقه دوم . . .

امروز از خواب بیدار شدم ، دیرتر از همیشه و البته راحت تر از همیشه ، برای صبحونه رفتم کافه امیدوار و یه املت دبش زدم ، ساعت یازده و نیم ، دوازده بود ، یه جورایی سر خوش بودم ، الکی خوش شده بودم ، نمی دنم چم بود ولی هر چی بود بد نبود ، آخرین خرید هامو از شهر طلایی کردم و ... میثم خیلی تلاش کرد از تصمیم منصرفم کنه و البته مهداد ، حتی زنگ زد و با پیشنهاد کاری خواست پشیمونم کنه ، محسن و سمانه هم اینجا بودن و البته این بار نه برای پشیمون کردن من ، شاید برای دیدن من برای آخرین بار .

از امروز به بعد وبلاگ من هفتگی به روز میشه و نه روزانه ، امیدوارم خواننده محترم این وبلاگ از خوندن این مطالب لذت ببره و همین و شاید باید بگم برام دعا کنید.