یک روز عادی
من دقیقا یادم هست که اولین بار علی را کجا دیدم ، توی کتابخانه علوم و الان که به آن موقع نگاه می کنم می بینم عجب دورانی بود.
من و حامد و خداویسی و علی همیشه بعد از ساعت کاری می ماندیم کتابخانه و رالی بازی می کردیم . یادش بخیر
امروز دیر بیدار شدم و طبیعی بود چون دیشب ساعت چهار خوابیده بودم ، بیشتر از همیشه شادابی امروز اینجا بود ، یکم قوانین ثابتش رو برای من هجی کرد و منم کمی براش حرف زدم که بی فایده بود ، داره یک بحران رو پشت سر میذاره و امیدوارم بتونه از پسش بر بیاد و باید اعتراف کرد که تا الان خوب بوده.
یه چیزی که توی بحث های من و شادابی هر دو روش توافق داشتیم در مورد استایل زندگی بود ، مثلا یک نفری هست که هر کاری می کنه موفقه ، استایل زندگیش موفقیت و البته برعکسش هم هست ، یکی هست استایل زندگیش رنج کشیدنه و یکی استایل بی خودی داره و یکی استایلش کلاسه و شاید قدیمی ها هم به این موضوع پی برده بودن که به آدم های جذاب می گفتند مهره مار دارند.
استایل زندگی شما چیه؟

همین
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))