کلمه غذای روح

روزی که گذشت باز کتابخانه بودم .

این روزها تلاش می کنم انرژی سرسام آوری داشته باشم هم برای کار و هم برای زندگی.

بعضی حرف ها و نوشته ها فوق العاده کار می کنند و کلمه به نظر من غذای واقعی روحه.

کتاب های "نظرآهاری" جز مقوی ها برای من در این چند وقته.

کتاب "بخور و نمیر" از "پل استر" دارم می خونم به همراه "از این لحاظ" از "نجف دریا بندری".

کتاب اول در مورد زندگی واقعی خود آقای نویسنده است که خیلی شبیه زندگی الان خود من بود و کتاب دوم مجموعه مقدمات استاد دریابندری هست بر کتاب هایی که ترجمه کرده اند که اطالاعات دست اولی در مورد کتاب و نویسنده و . . . در اختیار خواننده قرار می ده.

کتاب ، یار مهربان

آداب بی قراری

روز ی که گذشت من "نه"شنیده بودم و این برای من سنگین بود ، حالا تو بشین برای من صغری و کبری بچین که روانشناس های ینگه دنیا ، فلان گفته اند و بهمان ، که باید قدرت "نه" شنیدن را در خودمان افزایش دهیم و جنبه داشته باشیم ، جنبه ی وقتی که واقعیت یا حقیقت (چه می دانم فرقشان چیست) مثل پتک  میخورد توی فکت و تا سقف سرت را خورد می کند و تازه لبخند هم باید بزنی و بلند برای همه اعلام کنی که اتفاقی نیفتاده ، اطمینان بدهی که زنده ای و داری عادی ادامه می دهی ولی خدا وکیلی کار سختی است .

از وقتی در آریانا پادیر کار می کنم ، این کلمه ی کذایی را زیاد شنیده ام ولی با خودم کنار می آمدم که به محصولم و خدماتم "نه" گفته اند ولی وقتی می فهمی طرف حساب خودت هستی ، . . . بی قرار شده بودم سعی کردم فکر نکنم ، با کار ، با وراجی ، با بلند بلند کتاب خواندن ، با این طرف و آن طرف دویدن و در نهایت با پفک. . .

زنده به خانه رسیدم و همان آدمی بودم که صبح از خانه بیرون زده بود ، تنها با این تفاوت که یک "نه" شنیده بودم . همین.

گچ امید

يك نفر دلش شكسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود

منتظر ، ولي دعاي او
دير كرده بود
او خبر نداشت كه دعاي كوچكش
توي چار راه آسمان
پشت يك چراغ قرمز شلوغ
گير كرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها يكي يكي
از كنار او گذشت
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ كس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود
با خودش ، فكر كرد
پس دعاي من كجاست؟

او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است !
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا كه پيش از آمدن براي او
دست دوستي تكان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتش كوچه هاي خاكي زمين
جاده هاي كهكشان
سبز شد
او از اين طرف ، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب ، گرم گفتگو شدند
واي كه چقدر حرف داشتند ...
*
برف ها
كم كم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هركسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود


از کتاب "روی تخته سیاه آسمان با گچ نور بنویس" سروده ی سرکار خانم "عرفان نظرآهاری".

روز خوب

روزی که گذشت ، بهترین روز کاری من در شهر کتاب بود .

نه به این خاطر که بعد از مدت ها با مسئول بخش کتاب هم شیفت نبودم ، نه ، واقعا روز خوبی بود.

صبح ، بعد از بیدار شدن و آپ دیت وبلاگ سر کار رفتم و سر کار خیلی خلوت بود و می شد چند کتابی ورق زد ، کتاب جدید خانم "عرفان نظرآهاری" فوق العاده بود و اسمش : "با گچ نور بنویس".

کتاب "گل های معرفت" از "اریک امانوئل اشمیت" هم در جمع خوندیم و شرط می بندم موقع تمام شدن اگر هر کدام از ما تنها بود گریه می کرد و باید اعتراف کنم بعد از مدت ها یک داستان درست و درمان خوانده بودم و این از صدقه سر همکاران خوبم بود.

یک خانم سن بالا از من پرسید که آیا از "بیژن نجدی" کتاب داریم یا نه؟ بله گفتم و به سمت قفسه مربوطه حرکت کردم ، این خانم یک همراه داشتند که معرفیشون کردند . . . همسر جناب "نجدی" هستند.

باور کنید باورم نمی شد که روبروی من خانم "پروانه محسنی آزاد" باشند و این ملاقات ، روز را از حالت خوب به حالت فوق العاده ارتقا داد و کاش بیشتر وقت بود برای صحبت ، نه در مورد بیژن نجدی بلکه در هر زمینه ای باعث رشد می شدند.

در مورد حرف های من و خانم محسنی آزاد به زودی توی وبلاگ می نویسم ولی در مورد شعر های قشنگ نظر آهاری برای فردا می تونم قول بدم به شرط حیات و وصلی اینترنت. و کتاب "گل های معرفت" را هم گیر آوردید حتماً بخونید.مال نشر چشمه است.

یا علی مددی

نگاتیو

همکار طبقه بالا گفت : امروز اصلاً حوصله ندارم.

فکر کردم ، چقدر این جمله آشناست و احساس خوبی از این آشنایی نداشتم.

جملات منفی پرکاربرد شده اند و یا شاید بوده اند ، هر چه که هست خوب نیست . نه؟

گوته

كسی سزاوار آزادی است كه بتواند بر هوسهای خود چیره شود.

سی سال! یک عمر!

روزی که گذشت ، جمعه بود

روز کاری من با دو ساعت تاخیر

غرق در مقالات همشهری جوان بودم قبل از عزیمت به کار ، که یادم رفت صبحانه بخورم ،(میزان فرو رفتگی در بحر تفکر و تدبر را دارید که؟) هر چند یک وعده غذایی را از دست دادم ولی دو هزاریم افتاد که سیمون دوبوار زن بوده است و نه مرد (سیمون اسم پسر بود یا دختر؟) و 50 سالی هم با ژان عزیز(پل سارتر) زندگی کرده ، طرفدار حقوق زنان بوده و در یک کلمه پدر فمنیسم است .

نیمه ی کاری قبل از ناهار جز اتفاقات ریز روزمره چیزی نبود برای نوشتن ولی در نیمه دوم . . .

یک کتابفروش داشتیم که از بابت کتابهای خوبی که داریم از ما و مدیریت مجموعه تشکر فراوان کرد و گفت در رودسر خودش به این کار شریف مشغول است ، ســـــــــــــــــــــــی سال!!!!!! دهه شصت دوران طلایی بود ، دهه هفتاد بد نبود ولی این اواخر اوضاع افتضاح شده و زده توی کار کتاب درسی و دانشگاهی و تخصصی.

شاید این حرف ها برای شما هم عادی باشد و یا شاید نمونه های زیادی مثل این دیده باشید ولی این اولین بار بود که یک کتابفروش با سابقه سی ساله را از نزدیک می دیدم ، حس عجیبی بود.

راننده تاکسی

امروز به طور کامل در شهر کتاب سپری شد و طبیعتا در چنین مواردی یا باید غیبت همکاران را پیش بکشم یا معرفی کتاب . . . که امشب من گزینه دوم را انتخاب می کنم.

کتاب امروز : راننده تاکسی (مجموعه داستان کوتاه طنز)

نویسنده : محمود فرجامی

انتشارات : نی

تعداد صفحه : 112

قیمت : 2000 تومان

این کتاب کشف دوران نوروز بود که از بیکاری کتاب می خواندیم و اتفاقا مقامات ارشد شهر کتاب گیر نمی دادند که البته در هر نعمتی شکری است مزید اندر .

این کتاب کلا به من چسبید و وقتی می خواندمش گاهی از خنده خودم را می کوبیدم به قفسه های کتاب ، البته این کوبیدن های من مربوط به بی جنبگی من در قرائت داستان های طنز می شود ولی با معرفی به سایر همکاران هم کتاب مورد استقبال فراوان قرار گرفت پس با خیال راحت برای محصول فرهنگیی به نام کتاب دو تومان بسلفید و مطمئن باشید پشیمانی در کار نیست.

شرمنده ی دوستان ؛ اگر خسته نبودم بخش هایی از کتاب را تایپ می کردم که حال کنید و البته برای آشنایی بیشتر.

 

شعر

سفر بهانه ی خوبیست ، وقت رفتن نیست

نگو به  من  خسته  زندگی  این  نیست

برای من  که  به  آخر  رسید   خط  دلم

دوباره ، نقطه ، سر خط ، ممکن نیست

 

کسی می دونه شاعر این شعر کیه؟

سخت

گاهی حرف زدن سخت می شود

گاهی نوشتن سخت می شود

گاهی فکر کردن سخت می شود

 و بیشتر از گاهی

و حتی سخت تر

حرف نزدن است

و ننوشتن است

و فکر نکردن . . .