شر خر
اولین کاری که به قیافه ی من می یاد ؟
دانشجو؟ کارمند یک شرکت کامپیوتری؟ فروشنده شهر کتاب ؟ بازاریاب ساده؟ . . .
هر چی . . . مهم این نیست که اولین کاری که به تیپ و قیافه ی من میاد چیه ، در اینجا آخرین چیزی که به ذهن هم نمی رسد مهم تر هست . . . شر خر !!!!
مسئول مالی شرکت پادیر یک برگه قرارداد به من دادند که قبلاً پر شده بود و مشتری شرط کرده بود که هر وقت دستگاه بلوتوث سندر های شرکت در محل کار ایشان راه اندازی شد ما برویم و باقی پول را بگیریم (در واقع از 80 تومان 70 تومانش را) ما دستگاه نصب کرده بودیم منتها نه در محل کار ایشان ، برای همین باید کسی می رفت که از لحاظ فنی طرف را روشن کند و چه کسی بهتر از مسئول بخش ای تی !؟خوب سر مسیر بود ، مرکز خرید ، چه مغازه ای هست؟ خانم مسئول مالی یک نگاهی به برگه کرد و شونه بالا انداخت ، برگه را بدون نگاه کردن گذاشتم توی کیف ، ماند تا وقتی که دم در مرکز خرید رسیدم .
خوب واجب بود که از روی اسم فروشگاه که در قرارداد قید شده بود به مدیریتش مراجعه می کردم ، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . . . فروشگاه را پیدا کردیم با یک تابلو که ورود آقایان را ممنوع اعلام می کرد ، خوب ؟ اول خونسردی خودم را حفظ کردم و بعد با خودم فکر کردم که یک تماس با مسئول مالی بگیرم و چند حرف دل خنکی بزنم ولی به واسطه رابطه فامیلی مسئول مالی با مدیریت محترم بی خیال شدم ، گزینه ی بعدی آسان بود ، بی خیال می شدم و . . . بعد مردم چی می گفتند؟ نه ، این هم خوب نبود ، راه آخر منطقی تر بود ،با تماس تلفنی سوژه را می کشیم بیرون و کار را تمام می کنیم . . .
تماس تلفنی انجام شد اما سوژه بیرون نیامد . . . ما را کشید تو . . . موقع توضیح دادن قابلیت های دستگاه یک چشممان اشک بود و آن دیگری خون . . . لامصب اگر یک درجه اختلاف دید پیدا می کردم آخرت خودم و هفت جد و آبادم از این طرف و از اون طرف به باد می رفت . . . زل بزنی یک دردسر . . .زل نزنی یک دردسر بدتر . . .
این ها مهم نیست ، ای همه فک زدم و این همه مراقب چشم های دور از نیش فولادم بودم ولی آخرش پول نداد . . نامرد
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))