در روزی که گذشت برای یک لقمه نان بسی جان کندیم منتها در یک لحظه طلایی که باید با روی خندان و آغوشی باز به استقبال موجود ارشمندی بنام مشتری می رفتم یاد اظهار نظر یک هم خدمتی کُرد افتادم که قبل از خدمت کل الیوم مملکت را دو در کرده بود و قصد برای همیشه برود به جز این سرا سرایی. رفته بود تا استانبول و دو ماهی با خودش کلنجار رفته بود و در نهایت از خاکش(درست تر است از واژه خانواده اش استفاده کنم)نتوانسته بود دل بکند و باگشته بود به سرزمین نیسان های آبی و مردم همیشه مریض(لفظی که خودش بکار می برد).

این که چرا وقت لبخند یاد این عزیز افتادم یک دلیل خیلی ساده داشت : همیشه برای ما می گفت که لبخند از روی صورت فروشنده های آن سوی مرزها محو نمی شد و نه تنها فروشنده ها که مردمش هم لبخند بر لب داشتند و همه شاد و خرم بودند ، من هم البته به مشتری های محترم شهر کتاب لبخند می زدم (این برای باز شناسایی من به عنوان فروشنده از مشتری کمک شایانی می کند و کم پیش می آید کسی به پیکسل وصل شده بر روی سینه ما نگاه کند) ولی این کجا و آن کجا!

همه ی مردم اظهار نظر های کلیدی برای خودشان دارند که به نظر من هر چقدر هم عادی باشند ممکن است یک فکر یا حتی یک جهانبینی درست و درمان باشد هر کدام از این اظهار نظر ها ، دم دستیش را در اولین تاکسی که سوار شدید گوش کنید. . . این هم خدمتی عزیز من هم یکی از این اظهار نظر ها داشت که می گفت : اگر در ینگه دنیا توالت بشوری سگش شرف دارد که در این مملکت کارخانه دار باشی.

می دانم که خیلی تند رفته ولی . . . در همان دوران من منتقل شدم به پلیس راه بین راهی و 50 روز در آنجا خدمت صادقانه کردم ، من در دفتر پلیس راه یاد شده دستانم بند بود و همه به خوش شانسی من نبودند، یادم هست که با معاونت پاسگاه یکبار سر این موضوع که چرا یک افسر را به توالت شوری گمارده اند و سرباز صفر مسئول کار شرافتمندانه تری بود ، بحث کردم و هر چند در حرف در حرف زدن قبول نکرد که کارش اشتباه بوده ولی در عمل خدا را شکر آن افسر مذکور از شغل شریف مذکور تر برکنار شد و آن جا هم اتفاقاً من یاد همین جملات دوست هم خدمتی کُردم می افتادم. . . کارخانه داری پیش کش . . . 

موقع کار دیروز هم یک لحظه تمام اتفاقات ریز و درشت مربوط به این حرف از روبروی دیدگان شهلایم رژه رفت و من غمگین شدم هر چند لبخند از روی لبم کنار نرفت . . .