ما یک چهارشنبه سوری خوب داشتیم ،ایمن با میزان هیجان مجاز.
سر کار و با همکاران بحث آداب و رسوم چهارشنبه سوری پیش آمد و من رفتم به سال
71 یا 72 که توی خونه لاینی های بندرعباس می رفتیم دم در خونه همسایه هابرای قاشق
زنی و چه کیفی داشت این کار ، حقیقتش یادم نیست که چطور ترتیب شکلات هایی که با
عرق جبین بدست آورده بودیم را می دادیم، می دونی چرا؟ چون کیف اصلی همون موقعی بود
که شکلات ها و شیرینی ها توی کاسمون ریخته می شد و واقعاً ته ته کیف بود.
در مورد دارت حرف زدیم و ترقه دستی هایی که باروتش گوگرد کبریت بود و انصافاً
بی خطر بود و بهتره یادی بکنم از برنامه تلوزیونی " بچه ها مراقب باشید
" که ویژه کبریت بازی ما ساخته می شد و . . .
و امشب. . .
امشب ساعت 8 تعطیل شدیم ولی خبر دار بودیم که از مغازه ها تعهد گرفتن ساعت 6
تعطیل کنند مخصوصاً " مطهری " و شاید هم "گلسار" ، به هر حال
ما هشت تعطیل کردیم ، کفش نو در پا و در دل به آبا و اجداد سازنده (پخش صدای بوق)
می دادم و لنگ لنگان خودم را به سمت خونه می کشیدم و تنها چیز باحال در مورد مراسم
امشب ، پایه بودن خانواده ها برای شادی و آتش بازی بود ، هر چند من فاصله ایمنی را
از اجتماعات بالای 3 نفر رعایت می کردم اما گاهی مواضع ما هم بمباران می شد که
البته جان سالم به در بردیم .
وقتی رسیدم سعید داشت یه شبکه ای رو نگاه می کرد که از جنبش سبز حمایت می کرد
و یک سری حرف های . . . (نقطه چین به سلیقه خواننده می تواند پر شود) می زد ، تا میثم و حامد آمدند و با زغال های قلیون مراسم کوچک و ریزه میزه ی چهارشنبه سوری
ما شروع شد.
نمی دونم صابرین بود یا از جای دیگه که آتش بازی عظیمی به راه بود و ما رو
بیرون کشید ، به صابرین نرسیدیم چون سر کوچه پر بود از آدم هایی که رقص و پای کوبی
می کردند، خداییش لذت رقص یک طرف و لذت فرار از دست لباس شخصی ها و سربازان گم نام
امام خامنه ای یه طرف ، سعید رو باید می
دیدید ، مثل یک آهوی جوان و با سرعت نزدیک به 153 کیلومتر در ساعت از من جلو زد و در
پیش بعدی با چنان چالاکیی ناپدید شد که من هم گمش کردم چه برسه به . . .
جمع شدن سریع شادی توسط برادران شاید ضد حال بود ولی هم به قدر تشنگی باید چشید شد که خدا رو شکر. . . همین دیگه خلاصه خوش گذشت.