5 نکته برای امروز

روزی که گذشت:

1 - حق گرفتم و برای اینکه خواننده محترم دو هزاریش بیفتد که چه چیزی گرفتم عامیانه تر باید بگویم : حقوق گرفتم و چون آنقدری نیست که بشود جمع بست بنابراین باید بگویم : حق گرفتم به علاوه ی عیدی و چون عیال وار نبودم(که در هر نعمتی شکری است) خوب حق ما منهای مزایای حق عائله مندی شد و . . .

2 - عصبانی بودم از دست خودم که چرا یک قرداد سفید امضا کرده ام ، حالا رویمان هم نمی شود پسش بگیریم ، حداکثر زوری که زدیم برای یک نسخه مربوط به خودمان بود که تا خرمن سال بعد عقب افتاد.

3 - سال نو شده و مبارکه ، اولین سال تحویلی که پیش خانواده نبودم دقیقاً 10 سال پیش بود و اتفاقاً با همین میثم فلان فلان شده بودیم ، خرمشهر و یادش بخیر.

4 - برای سالی که گذشت هم از این به بعد باید گفت یادش بخیر.

5 - سعی می کنم تا قبل از تحویل سال دوباره آپ دیت کنم و به دعای خیر خوانندگان نیاز مبرم دارم.


معمولی

امروز روز خاصی نبود جز اینکه صبح بیدار شدم و تا آخر شب جون کندم ، نیمه تعطیل و نیمه کار.

صبح بیدار شدم و یک صبحانه توپ نوش جان کردم و در نهایت بروبچ هم بیدار شدند و باهم صبحانه رو خوردیم و دعوا کردیم ، فک کن ! صبح اول صبح در نهایت آرامش اعصاب هم رو بهم ریختیم، سر چی ؟ مال دنیا،چرک کف دست،ای بابا

ظهر بعد از آپ دیت دستگاه چهارراه میکائیل و بعد از ناهاری که تکی زدم تو رگ رفتم سر کار و موقعی که داشتم می رفتم برای آخرین بار حامد حیدری رو در سال 1389 ملاقات کردم و . . . همین

سر کار هم مثل همیشه بود و کلی جنس برامون اومده بود که برای چیدن آمده نشد و موند برای فردا و . . .

آقا یا روز معمولی بوده یا من به روزم رو معمولی نگاه می کنم و یا شاید من در ناخودآگاهم اصرار دارم معمولی باشه.

چهارشنبه سوری

ما یک چهارشنبه سوری خوب داشتیم ،ایمن با میزان هیجان مجاز.

سر کار و با همکاران بحث آداب و رسوم چهارشنبه سوری پیش آمد و من رفتم به سال 71 یا 72 که توی خونه لاینی های بندرعباس می رفتیم دم در خونه همسایه هابرای قاشق زنی و چه کیفی داشت این کار ، حقیقتش یادم نیست که چطور ترتیب شکلات هایی که با عرق جبین بدست آورده بودیم را می دادیم، می دونی چرا؟ چون کیف اصلی همون موقعی بود که شکلات ها و شیرینی ها توی کاسمون ریخته می شد و واقعاً ته ته کیف بود.

در مورد دارت حرف زدیم و ترقه دستی هایی که باروتش گوگرد کبریت بود و انصافاً بی خطر بود و بهتره یادی بکنم از برنامه تلوزیونی " بچه ها مراقب باشید " که ویژه کبریت بازی ما ساخته می شد و . . .

و امشب. . .

امشب ساعت 8 تعطیل شدیم ولی خبر دار بودیم که از مغازه ها تعهد گرفتن ساعت 6 تعطیل کنند مخصوصاً " مطهری " و شاید هم "گلسار" ، به هر حال ما هشت تعطیل کردیم ، کفش نو در پا و در دل به آبا و اجداد سازنده (پخش صدای بوق) می دادم و لنگ لنگان خودم را به سمت خونه می کشیدم و تنها چیز باحال در مورد مراسم امشب ، پایه بودن خانواده ها برای شادی و آتش بازی بود ، هر چند من فاصله ایمنی را از اجتماعات بالای 3 نفر رعایت می کردم اما گاهی مواضع ما هم بمباران می شد که البته جان سالم به در بردیم .

وقتی رسیدم سعید داشت یه شبکه ای رو نگاه می کرد که از جنبش سبز حمایت می کرد و یک سری حرف های . . . (نقطه چین به سلیقه خواننده می تواند پر شود) می زد ، تا میثم و حامد آمدند و با زغال های قلیون مراسم کوچک و ریزه میزه ی چهارشنبه سوری ما شروع شد.

نمی دونم صابرین بود یا از جای دیگه که آتش بازی عظیمی به راه بود و ما رو بیرون کشید ، به صابرین نرسیدیم چون سر کوچه پر بود از آدم هایی که رقص و پای کوبی می کردند، خداییش لذت رقص یک طرف و لذت فرار از دست لباس شخصی ها و سربازان گم نام امام  خامنه ای یه طرف ، سعید رو باید می دیدید ، مثل یک آهوی جوان و با سرعت نزدیک به 153 کیلومتر در ساعت از من جلو زد و در پیش بعدی با چنان چالاکیی ناپدید شد که من هم گمش کردم چه برسه به . . .

جمع شدن سریع شادی توسط برادران شاید ضد حال بود ولی هم به قدر تشنگی باید چشید شد که خدا رو شکر. . . همین دیگه خلاصه خوش گذشت.


مستقیم همدان

امروز تعطیل بودم ولی مثل هر روز و همیشه تا لنگ ظهر نخوابیدم فقط تا ساعت 10 خوابیدم  و بعد از تماس با تعاونی یازده متوجه شدم که برای 29 اسفند دیگه بلیط ندارن و من بین بیست و هشتم و یکم باید یکی را انتخاب می کردم ، باید قبله ی عالمِ کتاب جناب مستطاب کمالی را در جریان می گذاشتم و همین شد که در روز تعطیلم پا به شهر کتاب گذاشتم و به حضور رئیس بزرگ شرف یاب شدم ، بین خودمون باشه که من از یک و ماه نیم پیش در مورد دودره کردن روز ملی شدن صنعت نفت(همین الان دوهزاریم افتاد که اون روز هم تعطیله) با ایشان هماهنگ کرده بودم و یک موافقت نیم بند هم گرفته بودم ولی برای بیست و هشتم و بیست و نهم نمی دونستم چی می گه ولی امیدوار بودم ، با نیشی تا بنا گوش باز رفتم به بالاترین طبقه ی شهر کتاب و در حضور دو تن از پرنسل با سابقه ی مجتمع در مورد بیست و هشتم صحبت کردیم که اول موافقت و بعداً مخالفت کردند ولی من در تمام مدت نیش باز خودم رو حفظ کرده بودم و جملات کتاب زیبای زهیر از پائولو کوئیلو رو در خودم مرور می کردم.

اگر به تو گفتند نه هیچ اتفاقی نمی افتد جز اینکه روزی به آنها نه خواهی گفت.

به همین سادگی، نه؟

خوب بعد رفتم برای یکم فروردین سال آینده یک بلیط وی آی پی دم راهرو گرفتم و صفایی به زلف های پریشونم دادم و برگشتم خونه و مثل همیشه و هر روز کسی جز خودم نه ناهار درست می کنه و نه دست به سیاه و سفید میزنه بنابراین دست های پاک من رنگی میشه باز خدا رو شکر "سجاد"(هم اتاقی جدید) یک کمک های انسان دوستانه ای یا حداقل یه تعارف انسان دوستانه ای زیر پوستی و ظریف میاد که جای شکرش باقی است.

بعد از ظهر خواب و دوباره سر زدن به کفش ساز و کفش فروشی که به ما یک کفش انداخته بود و در نهایت باز به شهر کتاب رفتم برای پس دادن فلشی که از عباسی گرفته بودم تا پر شده از آهنگ های خارجی بهش پس بدم (یادم باشه در مورد آهنگ خارجی گوش کردن عباسی یه نقادی بکنیم) و . . .

برگشتیم شام خوردیم و قبلش یه سری برای بنزین زدن بیرون رفتیم و همین.

همین دیگه چرا این جوری نگاه می کنی؟؟؟



صغری و کبری

جدیدا زدم توی خط صغرا کبرا چیدن برای چیزهای کوچولو ، مثلا به جای اینکه بگم : خسته ام ، می گم : یک روز آقای اردبیلی توی صبحگاه ارتش ، ساعت شیش هفت صبح و خوب توی سرمای اردبیل موقع سخنرانی به پرسنل می گه که شما آدم های غیور و زحمت کشی هستید چون الان (این وقت صبح) سگ رو با کلنگ بزنی بیرون نمیاد و شما اومدید و حال روز من هم الان اونطوریه که الان با کلنگ هم بزنی بیرون نمیام و یعنی اینقدر خسته ام.

و چند مورد دیگه مثل این  که من رو از سیاست در گوی و گزیده گوی دور کرده و البته و صد البته دیگران رو در فهم من دچار مشکل کرده و مشکلاتی طبیعتا پیش آورده که خوب کاریش نمی شه کرد.

مشکلاتی که پیش میاد شامل ناراحتی هم میشه ، من برای کسی چیزی گفتم که اون برداشت درستی نکرده نیش خند زده یا جواب سر بالا داده و غیره ، منم جوش آوردم و یا حرف بی ربط زدم یا یه جای دیگه تلافی کردم.

دیروز هم از این موارد ناراحتی پیش آمده بود بین من و همکارم و وضعیت جنگی بین ما اعلام شده بود تا اینکه من یک نوشته پیدا کردم توی کتاب منصور ضابطیان (توی همین وبلاگ کتاب رو معرفی کردم) در مورد کتابداری نوین و جلوگیری از دزدی در کتاب فروشی ها بود بهش  نشون دادم و یه بحث ساده در مورد ایرانی جماعت تمام ناراحتی رو به فراموشی سپررده شد و به همین راحتی.

حالا این همه صغری و کبری چیدم بگم که گاهی ناراحتی های ما جز دسته ی ناراحتی هایی اینجوریه و با یه حرف زدن و گاهی سلام کردن و هر بهانه ی دیگه ای از بین میره پس بیاییم با خودمون روراست باشیم و بعد از کشف چنین ناراحتی هایی که گاهی تا چند سال بهونه براشون پیدا نکردیم یه بهونه بتراشیم و زندگی رو به کام خودمون شیرین تر کنیم ، چیزی که توی این دوروزمونه زیاده بهانه است دوستی کمه ، از زیاده برای بدست آوردن کمه استفاده کن.

یا علی مددی


حالم خوب نیست

دو روز تعطیلی تمام شد و من فردا باید برگردم سر کار ، برای جمعه از خیلی وقت پیش برنامه ریخته بودیم و کنسل شد و . . . وای به حال شنبه که از اول براش برنامه نداشتم.

دلم برای بچه های خونه ی ایرانی تنگ شده ، خیلی دلم می خواست بهشون سر بزن ولی الکی الکی نشد و . . .

همین

برگشتم که باشم در نت ولی بودنم رو الام کنم.


تبریک

روزهای تعطیلم در خواب می گذره و تلوزیون . نه کاری و نه تفریحی و نه حتی بیرون رفتنی.

در روز تعطیلی که گذشت محسن حسامی عزیز رسما رفت سر خونه و زندگیش و با اون محسن مخمل بافی که در زمان کافی نت بود فاصله گرفته و البته از این بابت خدا رو شکر.

چه جای حاشیه س بر این اتفاق خوب و مبارک ؟ پس :

محسن جان تبریک

دین

به قول اردشیر ارستمی : بعضی از جملات خودشان یک دین و آئین هستند.

و با این دید چقدر دین داریم و چقدر دین دار و دین داری چقدر ساده می شود در نگاه اول

اسلام پر است از این خورده دین ها:

هر چه برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست داشته باش.

سر برج

حالا بعد از این همه سال معنی سر برج رو درک می کنم و به میزان حیاتی بودن این واژه و این وقت دارم پی می برم ، سر برجی که تمام برنامه ریزی یه کارمند حول اون می چرخه و حالا هر چقدر آدم ها رو تقسیم بندی کنی و بگی آقا این سرمایه گذار و این بیزینس من و این یکی آزاد ولی در نهایت همه یه جورهایی به این کارمنده وصل میشن و سر برج رو معنی میکنن.

سر برجی که سرمایه دار باید حقوق کارمندانش رو بده

سر برجی که آزاد کار باید نسیه مشتریشو بگیره

و سر برجی که بیزینس من می دونه دست و بال مردم باز تره

و سر برجی که کارمند . . .

فرا رسیدن اولین سر برج را ارج می نهیم