امروز روز خاصی نبود جز اینکه صبح بیدار شدم و تا آخر شب جون کندم ، نیمه تعطیل و نیمه کار.

صبح بیدار شدم و یک صبحانه توپ نوش جان کردم و در نهایت بروبچ هم بیدار شدند و باهم صبحانه رو خوردیم و دعوا کردیم ، فک کن ! صبح اول صبح در نهایت آرامش اعصاب هم رو بهم ریختیم، سر چی ؟ مال دنیا،چرک کف دست،ای بابا

ظهر بعد از آپ دیت دستگاه چهارراه میکائیل و بعد از ناهاری که تکی زدم تو رگ رفتم سر کار و موقعی که داشتم می رفتم برای آخرین بار حامد حیدری رو در سال 1389 ملاقات کردم و . . . همین

سر کار هم مثل همیشه بود و کلی جنس برامون اومده بود که برای چیدن آمده نشد و موند برای فردا و . . .

آقا یا روز معمولی بوده یا من به روزم رو معمولی نگاه می کنم و یا شاید من در ناخودآگاهم اصرار دارم معمولی باشه.