سلام

یادداشت روزانه‌ی دوشنبه 22 آبان

امروز صبح هوا ابری بود، پاییزی بود ولی به دلچسبی دیروز نبود، سر کار بیشتر از همیشه کار بود و نگرانی و ...

بعد از مدت‌ها زیر باران راه رفتم و خیس شدم، بعد از مدت‌ها کفش‌هایم پر آب شد، بعد از مدت‌ها آب باران از کله‌ی کچل ما شره کرد پایین و حس غریبی در من ایجاد کرد. به یاد رشت افتادم، به یاد روزهایی که یکی در میان با چتر بیرون می‌آمدم، به یاد روزهایی که از آب‌گرفتگی معابرش هنگام باران عکس می‌گرفتم، به یاد روزهایی که اگر چتر نبود مثل امروز آب‌کش می‌شدم، به یاد روزهایی که خیس از باران و برای همین باران شعر می‌گفتم، نه شعرهایی در ستایش باران، نه برادر جان، اتفاقاً شعرهایی بر علیه باران، آن روزها فکرم خیس بود.