گئورگی بی‌واژه می‌گفت: «زاموش» جان تا امروز صبح هیچ کس، هیچ نفعی از مُردنش نبرده است. به ویژه در این سال‌ها که بیشتر از گذشته به زنده ماندن نیاز داریم.

و زاموش بی لب و دهان خندیده بود.

همشهری جوان- شماره‌ی هفدهم- مهر 91

داستان پشتِ پلکِ تر پائیز، نوشته‌ی محمد صالح‌علا