حرفی برای نگفتن
نمیدانم چه اتفاقی برای من افتاده است که یکی در میان وبلاگم را آب دیت میکنم، البته اختلالات خاص اینترنتی من هم بی دلیل نیست منتها این تنها دلیل نیست، پیش میآید گاهی آدم کلی حرف برای گفتن داشته باشد ولی نتواند حرفی بزند، گیر کند، مثلاً طی بیست و چهار ساعت گذشته، اتفاقاتی در محیط کار افتاده که نمیفهمم چرا همکارانم دست به دست هم دادهاند تا خودشان و من را ضایع کنند، اتفاقاتی که خوشآیند نیست، چه مرضی است که میخواهیم همدیگر را در چشم هم بد کنیم، خوب در این مورد چه بنویسم؟ من هم میشوم یک غُرغُروی ناامید مثل همانها دیگر. هر چه سر کار با دیگران کاری ندارم و تا جایی که ممکن است سر در گریبان و چراغ خاموش کارم را میکنم، دیگران با من کار دارند و انتظارات عجیب و غریبشان آدم را آسفالت میکند، خدا نکند چیزی آنجا درست شود و یا راه اندازی شود، جماعت اینقدر تنبل و اینقدر ناراحت از کار! از شروع مجدد کار! از همه بدتر وقتی بود که از من خواستند در مورد مسائل حقوقی شرکت اظهار نظر کنم، چند وقت پیش بین سرپرست و یکی از مدیر تولیدها بحثی در گرفت سر وقت ناهار، بحث بالا گرفت و از بین پیامبران، جرجیس را برای حکمیت انتخاب کردند، آقای قربانی، وقت ناهار جز ساعت کاری هست یا نه؟ منِ ساده هم حقیقت را گفتم، چیزی که میدانستم را گفتم، نه برداشتم و نه گذاشتم، گفتم که وقت ناهار جز ساعات کاری محسوب نمیشود، اگر میگفتم نمیدانم، خودم را یک عمر خلاص کرده بودم، آخر کف دستم را بو نکرده بودم، همین حرف ما باعث شد ساعت کاری شرکت تغییر اندکی بکند، از طرف شرکت هم در عجبم، این همه سابقهی کار، هنوز از این موضوع مطلع نبودند، حالا جو کار و کارگر نسبت به ما را در نظر بگیرید.
خودم هم از این غر زدن خستهام، چه کنیم؟ جز نوشتن برای شما؟ هر چند باز حرفهایی برای نگفتن هست.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))