کاش می‌توانستم بخشی از نامه‌ی خودم را که چهار سال پیش برای ثمین نوشته‌ام ، برای شما هم می‌نوشتم، در آن نامه از یک افسانه‌ی خانوادگی حرف زده بودم، افسانه‌ای در مورد تولد من گفته شده بود، افسانه‌‌ای که احتمالاً هر کسی یکی مثل آن را برای خودش دارد، افسانه‌هایی که با واقعیت در هم آمیخته شده و هنوز به درصد حقیقی و خیالی بودن آن پی نبرده‌ایم، ممکن است کسی بگوید: این افسانه‌ها نشان از خیال‌بافی مردم است. من می‌گویم که این قصه‌ها را دوست دارم، مخصوصاً که قهرمان این داستان‌ها خود خود ما هستیم، خیلی حال می‌دهد.

در افسانه‌ای آمده است که من صبح روز دهم به دنیا آمده‌ام، هنگام طلوع خورشید، انگار دوهزاریم کج بوده و متوجه تولد خودم نشده بودم، گریه‌ای در کار نبوده و البته چشم‌هایم تا چند روز بسته بوده است، خوب، پدر و مادرم تصمیم می‌گیرند که من را به نزدیک‎‌ترین دکتر برسانند، با چی؟ با موتور گازی! این موتور گازی در میانه‌ی راه تصادف می‌کند و آن وقت است که من از خواب غفلت بیدار می‌شوم، چشم باز می‌کنم و گریه می‌کنم و مثل یک مرد زخم برمی‌دارم. نشانه‌هایی از این زخم هنوز با من هست. چی؟ انتظار اژدها داشتی؟ زیاد تو ابرها نباشید لطفاً.

راستی امروز تولدمه‌ها[لبخند]