خدا از سر تقصیرات ما بگذرد، به حق این شب‌ و روزهای عزیز، در این مدت حسابی ناشکری کرده بودم و تا جا داشت پرت و پلا گفته بودم ولی دیروز خدا گذاشت توی کاسه‌ی ما که بیا و ببین، نه فکر کنی، خدا گوشمان را پیچانده باشدها، نه آقا، چشممان را باز کرد.

سوار اتوبوس شدم و رفتم آخرین ردیف نشستم، تا آبگرم خبری نبود، کنار من یک قول تشن نسشته بود که سبیلش دو برابر زلف‌های من زمان چل چلیم بود و ننشسته در مورد مدت زمان رسیدن به تهران از من سوال ‌کرد، کاری ندارم، تا آبگرم خبری نبود، آبگرم مسافری سوار شد که تا چشمم به او افتاد، مثل ذکر سبحان اله در تسبیحات و با همان شدت و سرعت شروع کردم به غلط کردم، غلط کردم گفتم.

مردی بود شاید هم سن و سال خودم، اول فکر کردم، تصادف کرده، بعد که زیر چشمی و گه گاه از نظر می‌گذراندم‌اش، با خودم گفتم: نه بابا، تصادف با آدم این کار را نمی‌کند، به نظرم آمد با اسید یا مایع خورنده‌ای سوخته بود، دست چپش که کامل سوخته بود و انگشت هم نداشت ( الان که می‌گویم مو به تنم سیخ می‌شود، شما که ندیدید که) دست راست هم سوخته بود ولی نه به اندازه‌ی چپی و ناخن‌ها را می‌شد تشخیص داد، بینی و گوش هم سوخته بود و قیافه را خراب کرده بود. تا آمد بالا طی تغییراتی که فقط شاگرد شوفر و خدای بالا سر از آن سر در می‌آورند، آمد نشست کنار من و هنوز هم جلوی چشمم است.

خدا ما را ببخشد، تمام دیالوگ‌هایی که در ناشکری می‌گفتم، گذاشتم توی دهان آن مرد سوخته و گفتم و دیدم او محق‌تر است از من، به گفتن آن حرف‌ها و خجالت کشیدم، خجالت کشیدم از حرف‌هایی که زده بودم، سرم را پایین انداختم و ذکر غلط کردم را با خود تند تر از قبل تکرار کردم.