هیچ کس
امروز آخرین روز تعطیلات در همدان است، شرکت معظم و محترم ما، تعطیلات تابستانیاش را انداخته، عدل توی ماه رمضان و باعث شده دست و بال ما برای مسافرت بسته شود، شاید جا خاصی هم نمیخواستم بروم، منظورم جای غریب بود، وگرنه الان بین رشت و همدان و کرج، تندُ تند در رفت و آمد هستم، هر چند بدم نمیآید از این سیکل کمی بیرون بزنم و اگر عمری باقی بود، این کار را هم خواهم کرد. صدایی در درونم طنین انداز میشود، صدایی شبیه صدای وجدان شیر فرهاد در شبهای برره، که میگوید: همهش وعده، همهش وعید! دلم میخواهد کسی به من بگوید که اینجا آمدنم، مفید بوده است، اینجا آمدنم بهتر از اینجا نیامدنم بوده است، چه برای خودم و چه برای بقیه، دلم میخواهد و کسی نیست که این حرف را بزند، چه کسی واقعاً میتواند این حرف را بزند و من به عنوان مخاطباش، کاملاً قبول کنم؟ جواب هیچ کس است و من باید ذهنم را مشغول کار دیگری کنم، مثل نتایج بازیهای المپیک، نتیجهی ششم نوشاد عالمیان در پینگپونگ که تا حالا کسب نشده بود و تلوزیون از این نتیجه به عنوان غرور آفرین یاد کرده، یا پیشگویی فیلم 2012 که الان باید به واقعیت بپیوندد و کسی هم پیگیر بررسی یک محصول سرگرم کننده نخواهد بود، یا شهاب باران امشب، امشبی که به احتمال زیاد ابری است و تازه اگر هم ابری نباشد، من جایی نیستم که بشود با خیال راحت از تماشای آسمان لذت برد. بهتر است ذهنم را به کار مفیدتر دیگری مشغول کنم، مثل اینکه با تمام این موقعیتهای غیر هیجانی و ناامید کننده، چطور میشود هیجان آفرید و امید بخشید؟ و البته خاطره ساخت، چطور میشود مثل فریبا وفی در داستان غشا نازک (چاپ شده در همشهری داستان) از انار خوردن زن عمو، یک داستان بیرون کشید؟ چطور میتوان؟ کسی نیست که به این چطور جواب بدهد؟ همان صدای شیرفرهاد طنین انداز میشود که: جز خودت، هیچ کس.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))