پیرمرد و مرد
بیا پسرم، بیا دستم را بگیر و مرا به آن سو ببر. مرد دست پیرمرد را گرفت، مثل هر روز دست پیرمرد بعد از لمس دست او، از رعشه افتاد، این اتفاق هر روزه مرد و پیرمرد بود، انگار دستان پیرمرد، میلرزد تا زمانی که به دستان او برسد، این را مرد فهمیده بود و پیرمرد هم، هر دو میدانستند و در موردش حرف نمیزدند، انگار رازی است بینشان که حرف زدن فاشاش میکند، مرد که اصلاً حرف نمیزد، تنها دست پیرمرد را میگرفت و از قسمت کم عمق رودخانه با هم عبور میکردند اما پیرمرد از همان روز اولی که مرد را لمس کرد، برایش درد دل کرد، از همه چیز گفت، از پسری که داشته و حالا با بیمعرفتی تمام رفته، از زنی که مرده و تنها عصای دستش در این دنیای تاریک بوده و از چشمانی که چشم به راه پسر، کور شده، پیرمرد همیشه درد دل میکرد و همیشه پسرش را نفرین میکرد و همیشه مرد گوش میکرد، مثل دانشآموزی که دارد از استاد چیز یاد میگیرد، تا به آن طرف رودخانه برسند، پیرمرد گریهاش میگرفت و باز دستهای مرد آرامش میکرد، دستی آرام دور او حلقه میزد و بدون کلامی که رد و بدل شود، پیرمرد آرام میشد، دست روی سینهی مرد میگذاشت و از او تشکر میکرد و میرفت، میرفت تا به خانهی کوچکاش برسد و تمام روز صبر کند تا دوباره همان ساعت و همان مکان دست در دستان مرد، برایاش درد دل کند، منتها پیرمرد نمیداند که این آخرین باری بود که مرد را دید، یا آخرین باری که مرد پیرمرد را دید. آخرین روزی که پیرمرد زنده بود، مثل هر روز دستش را گرفت و از رودخانه عبور کرد، مثل هر روز، مثل همیشه، مثل هر روز پیرمرد حرف زد و او لال بود، مرد اگر میدانست، برای روز آخر کاری میکرد، شاید کلمهای، شاید نوازشی و شاید یک خداحافظی حماسی! ... بعد از مرگ پیرمرد، مرد دیگر به دیدار پدرش نرفت.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))