ترس
بی گدار به آب میزنی برادر، فکر میکنم هزار بار شده باشد که به تو گفته باشم، قبل از هر کاری فکر کن، تحقیق کن، ته توی هر چه با آن روبرویی را در بیاور و آنوقت اقدام کن، حرکت کن، میبینی؟ نتیجهی ندانم کاریهای جنابعالی همین میشود دیگر، یک عده ناراحت میشوند، یک عده درگیر میشوند، یک عده رهایت میکنند و ... شکست خوردن که الکی نیست، عواقب دارد، اینقدر خودت را در برابرش جان سخت نشان نده، میشکند تورا، باور کن، باور نداری؟ میدانم که به خود چه میگویی، میگویی من که املا ننوشتهام، غلط هم ندارم، من که کاری نمیکنم، شکست هم ندارم، بله ندارم، درد ناشی از شکست را هم ندارم، اضطراب غلط داشتن در املا را ندارم، چرا اینها را نمیگویی؟ حالا تو به موفقیت برس، بعد در مورد لذت رسیدن به هدف، برایم سخنرانی کن، در آرامش باشی بهتر است، یا اینکه در سختی؟ خودت را نگاه کن، خسته نشدی از این همه شکست؟ حالا گیرم به موفقیت هم رسیدی! فکر میکنی این همه شکست ارزشش را دارد؟ این همه سختی ارزشش را دارد؟ من هم مثل تو بودم و خسته شدم، حالا تو هر چقدر هم بگویی که بلند نخورده زمین خوردهام توی کَت من یکی نمیرود، این آرامش را با چه چیزی میشود عوض کرد؟حالا باشد، آرامشش زیاد دلچسب نیست، ولی هست که، نیست؟ من هم میدانم تمام تحقیقات و گمانه زنیها و فکر کردن قبل از هر کاری برای من، در واقع بهانه است برای انجام ندادنش، بهانه است که به شکست نرسم، به زحمت نرسم و به سختی نرسم، میدانم، منتها ... به اینجا که رسید، ساکت شد، نمیدانم یاد چه چیز افتاد که ساکت شد، یاد عشق سالهای دوری که به خاطر همین دست دست کردنها از دست داده بود، یا یاد تحقیرهایی که موقع ماهیانه گرفتن برایش زجرآور میشد و یا شاید ... یاد هر چه افتاده بود، اعتقادش را به حرفهایش از دست داده بود، کنارم نشسته بود، به قصد نصیحت و حالا خودش درگیر شده بود، درگیر موضوعی که سالها رنجاش داده بود، سالها فلجاش کرده بود، موضوعی که همین الان هم ساکتاش کرد.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))