وبلاگ در جعبه
روزهای بیکاری و بیعاری را پشت سر میگذارم و ماه رمضان را با آسایش و آرامش پیش میبرم، از فرط بیکاری با قفل در ور میروم و آلوچههای اضافی روی درخت را میچینم و پهن زمین میکنم تا خشک شود و شاید با دستان با تدبیر مادربزرگ تبدیل به چیزی شود به اسم لواشک.در این اثنا سری زدم به جعبهی خاطراتم که توی همین خانهی مادربزرگ به امانت گذاشتهام، که برایم خیلی جذاب بود، جذاب بود و من را وادار به نوشتن کرد، نوشتهای که در وبلاگ قدیمی وبلونه منتشرش کردم، وبلاگی با تمام وجود دوستش دارم و دلم میخواد باز دوباره روزهای خوب دور هم بودمان را در آن جشن بگیریم و به اطلاع همه برسانیم. وبلاگی که با تمام دیجیتالی بودنش در جعبهی خاطرات من جا داشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۴ ساعت 18:38 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))