خوب بعد از دو روز اعصاب خوردی باید یک چیزی بنویسم که از اون فضای تاریک و نا امیدی دور بشم ، خداییش کسی توقع نداره من طنز بنویسم که؟

توی این چند روز باید یک مسکن درست و درمون برای  خودم پیدا می کردم و برای روح زخمی مرهمی جز حرف خوب نیست ، پس توی ذهنم دنبال حرف های آرامش بخش و امیدوارکننده بودم

کمترین بسامد جمله ای که توی ذهنم می گذشت این بود: این نیز بگذرد.

اما چیزی که باعث می شد حرکت کنم و زیاد غصه نخورم یک نصیحت بود از مدیر عامل آریانا پادیر که هفته ی گذشته وقتی رشت بود بهم گفته بود ، نصیحتش این بود:

توی فیلم های دزد و پلیسی دیدید که مثلاً دزد ها موقع فرار از چنگال قانون به در بسته می خورند و یکی که سر دسته است توی همچین موقعی رو به بقیه می گه : بچه ها ، پلان بی و مسیرشون رو تغییر می دن و در نهایت فرار می کنند (حالا کاری ندارم آخر فیلم بدست نیروی های مدبر و کاردان قانون می افتن)

اون ها برای یک دزدی ، چند تا نقشه طراحی می کنند ،  این نشد دومی ، دومی نشد ، سومی ، نشد چهارمی و الی آخر

حالا ما برای زندگی چند تا نقشه داریم؟