دیگر امروز ناراحتم

اما نه از دست خودم

دلم می خواهد بد و بیراه بگویم

دلم می خواهد پته ی بعضی ها را روی آب بریزم

دلم می خواهد به بعضی ها بگویم دیگر با شما رفاقتی ندارم

دلم می خواهد به بعضی ها بگویم که آخر لامصبِ لامذهب چرا خراب می کنی فکری را قلباً اعتقادی به آن نداری

من چرا نمی فهمم این آدم ها را؟

دلم می خواهد زل بزنم توی چشم های یک پست فطرت رذل و بگویم . . . نه دلم این طوری هم خنک نمی شود

نه ، دیگر دلم خنک نمی شود

حالا هر کاری هم دلم بخواهد بکنم

آنقدر ساده و عمیق زخم برداشته ام

که فردا اگر مرا ببینی

تعجب می کنی که زنده ام

چیزی در دورنم می گوید باید تمام کنم این نامه سراسر ناراحتی را

دوست دارم یک صبح بلند شوم و آنقدر آزاد باشم که کوله ام را بردارم و بروم و هر کسی سراغم را از هر کس دیگری گرفت همه بهم همین را بگویند

شبی صبح شد ، حسین نبود