ای پدر ما که در همدانی ، یادت هست؟
حالا که من از تو دورم و تو هم از من دوری ، چاره ای نیست جز نوشتن نامه و تبریک گفتن روی که به اسم تو نامگذاری شده:پدر.
امروز اعصاب معصاب نداشتم و خون خونم را می خورد ، باور کن دیوانه شده ام از دست این زندگی و از دست خودم در این زندگی و حداقل برای امروز به تو احتیاج دارم که کنارم باشی و حداقل نصیحتم کنی.
یادت هست که نصیحت های تو چقدر طولانی بود ، هر وقت کار اشتباهی از ما سر می زد خودمان مثل بچه آدم می رفتیم اتاق وسطی برای استماع سخنرانی شما که همیشه خدا موضوعش این بود : ستایش نیکی و نکوهش بدی با تحلیلی از تاریخ ، از بدو پیدایش بشریت تا علل پیروزی خاتمی در انتخابات 76، تو فیدل کاستروی سرزمین انقلابی خانه ات بودی و ما شورشیان دوست دار تو ، بالای صد بار قصه طارق ابن عزیز را برای ما تعریف کردی و خودت نمی دانی که چقدر بخش انقلاب داستان هایت به من حال می داد.
یادت هست؟
امروز دلم می خواست بودی (یا بودم) تا یک کشتی مشتی با هم می گرفتیم ، کشتی با تو همیشه خوب بود چون با داوری مادر ، ما همیشه برنده بودیم و تو هیچ وقت مثل این تازه به تشک رسیده های المپیک ندیده اعتراض نمی کردی ، می خندیدی و می خندیدیم و برای دفعه بعد خط و نشان می کشیدیم و دفعه بعد می شد همان موقع و دوباره سر شاخ می شدیم و باز هم ما می بردیم هرچند تو فنش را زده بودی.
یادت هست؟
همیشه قابل پیش بینی بودی ، مخصوصاً موقع کارنامه گرفتن ولی وقت های غافل گیریت هم یگانه بود ، دلم کارنامه می خواهد تا برای تحلیلش بدهم به دستت و خودم بروم اتاق وسطی و بگویم الان ادبیات است خوب شدم حرفی نمی زند ، حرفی هم نمی زدی ، الان رسید به ریاضی ،پس باید بگوید ، و تو از آن اتاق می گفتی : حسین، این چه نمره ایه؟ بیا اینجا ببینم و ما نمی آمدیم و تو ادامه می دادی و ما هم در ذهن خود ، این وسط ها منتظر "چه عجب" گفتنت بودیم برای نمره های تک و توک خوب وسط کارنامه و در نهایت مطمئن بودی برای امضای کارنامه برایت خودکار می آوریم و آنقدر ذوق می کردیم که انگار سند چشم انداز بیست ساله مملکت را برایمان امضا کرده ای.
یادت هست؟
آه
{ نامه ام باید کوتاه باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم }
یادت هست ؟
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))