روزی که گذشت: پر بود از شهر کتاب ، افسرده شدم چون کسی نبود که براش کتاب معرفی بکنم ، فقط کتاب تگ زدیم و توی قفسه ها گذاشتیم ، حال گیری بود.

میثم بعد از مدت ها تماس گرفت و گفت که بالاخره تصادف کرده ، اگر بخوام رانندگی میثم رو در یک کلمه خلاصه کنم میگم:

وحشیانه.

هر شب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می برد مرا

یا رب عنایتی ، ترنم را عوض کنم