داشتم به بدبختیام فکر می کردم، به چیزی غریبی به اسم آینده ، چی می شه؟چی کار باید بکنم و ... گاهی برای فرار از این فکر ها سیریش بقیه می شم ، دم دست ترین آدم ، مسئول بخش موسیقی بود (البته مرد بودنش هم در این موضوع بی تاثیر نبودها)و هر وقت از بخش ما رد می شد ، متلکی ، حرفی ، حدیثی ، پرت و پلایی ، خلاصه یه چیزی می گفتیم تا اینکه فکر های هله هوله بر ما مستولی شد و من در غم جان کاه نا آگاهی از پیش رو در کتاب غرق شدم ، تا اینکه . . .

- به همکارت خسته نباشید گفتی؟

این جمله کوتاه برای یک ساعت منو از فکر و خیال بیرون کشید.

هفته ی پیش یه سوتفاهم ساده رابطه همکارم و من رو تیره کرده بود ، یه لحظه گرد و خاک شد ولی غبارش تا دقیقاً همین جمله در هوای بین ما باقی مانده بود و این جمله از زبان کسی بود که این سوتفاهم رو دیده بود و حالا از من می خواست که رابطه م رو عادی کنم.

این که این رابطه در نهایت عادی شد یا نه موضوع من نیست.

موضوع من اتفاقات ساده ی زندگیه که گاهی چنان مهم می شه که اصلاً انتظارشو نداری ، گفتن خسته نباشید ساده ترین کار ممکنه و من روزی دو میلیون بار به صورت لج در آر تکرارش می کنم ولی این بار نمی تونستم بگم و یه دفه تمام مسائل آینده و قرض و بدبختی و . . . در کنار یه کار ساده  روزمره رنگ باخت.

و تازه حالم هم بهتر شد و ساعتی رو بدون فکر و ذکر(انرژی گیر و سوزاننده ی امید) گذروندم.

واقعاً زندگی پر است از بهانه هایی برای شادی و لذت بردن و زندگی یعنی هنر استفاده از بهترین بهانه ها.

بهانه یک کار ، یک سفر ، یک ملاقات ، یک چای و یا حتی یک "خسته نباشید".