این روزها کلاً روز های آرامی رو سپری می کنم و دقیقاً برعکس دو هفته پیش که زندگی سرعت گرفته بود.

توی خیابون یه پسر و پدر داشتند با هم فوتبال باز می کردند و در حد پاسکاری ساده بود ، با خودم گفتم : حسین آخرین باری که فوتبال بازی کردی کی بود؟ اووووووووووه

دوران راهنمایی و دبیرستان همیشه جز فوتبالیست های برتر کلاس بودم ولی دانشگاه . . .

سال اول دانشگاه ، جام رمضان ، تصیمیم گرفتیم با بروبچ کلاس تیم بدیم ، سرپرست هم "امیر امین حاتمی" و یه چیز جالب اینکه همه عینکی بودیم ، من دروازه بان بودم ولی مصدوم شدم و خودمو کشوندم جلو ، سه تا گل خوردم و باقیشو "مهدی اسکن".

نیمه اول که گل بارون شدیم ، بین دو نیمه، امیر امین گفت : بچه ها می ترکونیمشون ، شیب زمین طرف ما بود حالا طرف اوناس ، نیمه ی دوم دو برابر نیمه ی اول گل خوردیم.

همه هم با هم تربیت بدنی داشتیم ، استاد تربیت بدنی وقتی فهمید ما چند چند شدیم با همون لهجه ی همدانی گفت: خداتان در آد در ، همتان دروازه رو می پاییدین دیه ، پاشید برید ، درس منو افتاده حساب کنید ، من بشتان نمره قبولی نمی دم . . .

هنوز که هنوزه من با امیر امین سر تعداد گل هایی که خوردیم اختلاف نظر دارم ، من می گم هیجده تا ، امیر امین می گه هیفده تا.