دلم می خواهد...
دلم می خواهد کتاب معرفی کنم
این کار را دوست دارم
دلم می خواهد برای کسی کتاب بخوانم
این کار را دوست دارم
دلم می خواهد بعد از این معرفی و خواندن ، طرف رو به من بگوید : می خرم
این حرکت را دوست دارم
دلم می خواهد آمپولی بسازم حاوی همه ی کتاب های دوست داشتنی دنیا و به خودم آمپول کتاب تزریق کنم و . . . تفننی البته ها
این کار را آرزو دارم
دلم می خواهد . . .
خدا آرام پشت گوشم می گوید : بخواب عزیزم ، فردا هم روز من است و هم روز تو ، دور نیست که به آرزویت می رسی.
دلم می خواهد بخوابم
و خواب هفت فرشته ی هفت شهر را ببینم که دارم برایشان کتاب میخوانم و آنها کتاب ها را می خرند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ساعت 7:52 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))