انگار برای گفتن حرفی آمده‌ام، دویده‌ام و دویده‌ام، برای رسیدن عجله داشتم، از نفس نفس زدنم معلوم است، حالا که رسیده‌ام، حالا که در آستانه‌ی در مانده‌ام و برای روی پا ایستادن، نیازمند آویزان شدن به چهارچوب هستم، حالا و دقیقاً حالا، فراموشی من را در برگرفته، یادم نمی‌آید برای چه آمده‌ام، با چه کسی کار دارم، چه حرفی دارم، تنها چیزی که به خاطر دارم این است که کار خیلی مهم با آدم خیلی مهمی داشتم.

حالا که تو اینجایی، حالا که تو را دیدم، فکر می‌کنم تو همان آدم مهمی هستی که آمده بودم ببینمت و شاید حرف مهم من هم همین جمله است: دوستت دارم.

1-این روزها نبودم، زنده بودم، نوشتنی هم در کار بود، منتها... بهانه‌ی بی‌انتها.

2-امروز موفق شدم گزارش 100 روزه‌ی آقای رئیس جمهور را تماشا کنم، آقای رئیس جمهور در حال مطالعه‌ی کتاب "دا" هستند، می‌دانستید؟

3-قرار است چینی‌ها به کره‌ی ماه بروند، فردا پس‌فرداس که عبارت مشهور :Made In China را توی آسمان تماشا کنیم.

4-پرسپولیس هم در صدر جدول نماند، یادم باشد دم گوش دوستان پرسپولیسی داد بزنم: یاشاسین تراختور.