روزی که گذشت من تعطیل بودم و با تمام برنامه ریزی هایی که برای این روز تعطیلم داشتم به هیچ کدوم نرسیدم ، حتی خوابیدن تا لنگ ظهر هم محقق نشد و من از ساعت هفت صبح به وقت تهران بیدار بودم تا ساعت یک ونیم نصف شب که گوش جان سپرده بودیم به تحلیل های سیاسی سعید عزیز .

تنها کاری که در این روز انجام دادم و می شه گفت خوب بود رفتن به مجتمع خاتم الانبیا و سروکله زدن با بروبچ خونه ایرانی بود، یک تئاتری برگزار شده بود به اسم ؟ ؟ ؟ به کارگردانی ؟ ؟ ؟ که برای بچه ها بود و با موضوع کربلا که انصافاً قشنگ بود و لذت بردم و لذت مضاعف مال وقتی بود که عکس العمل بچه های همراهم رو می دیدم.مخصوصا وقتی که سکانس ! جنگ تموم شد و مهدی با هیجان و خوشحالی دست می زد.

بیرون از مجتمع باید بچه ها رو آروم نگه می داشتیم تا مادرشون بیاد دنبالشون که فکر می کنم من تنها برای کنترل سه تا پسر بچه به اسم های مهدی و امیر و پویا کافی نبودم ولی از پسش بر اومدم و برای اینکه این آخری ها اینقدر بدو بدو نکن از خودم بازی اختراع کردم و با تمام بی مزگی بازی کار کرد و بچه ها رو یه جا نگه داشت .

خبر خوب دیگه ای هم بود که داشت یادم می رفت ، سطح همکاری و روابط دیپلماتیک من و میثم عادی شد و سفیران هر دو کشور استوارنامشونو تقدیم کردن و در سفارتخونه هاشو باز کردن.

تا باد چنین بادا