باران که می بارد ...
حس شعر ندارم وگرنه شعری می گفتم در ستایش باران تا مطلبم را تکمیل کنم و خلاص ، آهان ... یک شعر یادم آمد از کتاب " کتابِ نیست" سروده علیرضا روشن که فوق العاده است ، شعر های علیرضا روشن اغلب کوتاه و جمع جور است ولی حال می دهد ، گفته باشم که نصف شعر هایش هم با تمام زیبایی فضای شادی ندارد با این حال من هر وقت بخواهم کتاب شعر خوب معرفی کنم همین کتاب را که نیست ! معرفی می کنم و اما شعر، شعری که دیروز خیلی زیاد با خودم تکرار کردم خیلی کوتاه است :
باران می آید
تو
نمی آیی؟
حالا این از باران خوش امدنم برای چه بود نمی دانم ولی فکر کنم مریض شده بودم ، می دانید من وقت باران مثل گربه می شوم و از آب فراریم منتها این طور نبودم حتی کرم در جانم افتاده بود که بروم کنار خیابان ، کنار یه چاله بایستم (کار سختی نیست ، بس که جای جای خیابان چاله چوله دارد هر جای بایستی فیض می بری) تا یک ماشین عبوری چیزی رد شود و روی من آب بپاشد(لازم به توضیح است که فحش بعد از این آب پاشی باید نثار راننده شود هر چند که کرم از خودمان بوده ولی باید در حفظ و نگهداری سنت های اصیل کوشا باشیم) ولی خوب عقل رس شدیم و با خود گفتیم حتماً مریضیم و بی خیال منتظر تاکسی ایستادن شدیم در کنار خیابان.
باز دارد کارم دیر می شود و من دارم روده درازی می کنم.
شانس هم که نداریم ، چند روز پیش از همه ی پرسنل زودتر رسیدم و بعد از ساعت زدن ، سریع و چریکی آمدم پایین و کارم را شروع کردم ، یکی از مدیران ارشد فروشگاه موقع کار من را دید گفت : سلام آقای قربانی ، "بازم مدرسه م دیر شد" که ، باز که دیر کردی؟
بیا زود هم می روی ، کسی نمی بیند ، کسی ندیدن؟!! زود هم می آیی دیر آمده حسابت می کنند... وای باز دیر شد این کار .... روفقا فعلاً
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))