1-اولین مشتری ، همان زمان بازگشایی فروشگاه آمد تو و مستقیم هم آمد بخش کتاب و دقیقاً یک ساعت و نیم حضور داشت و بعد رفت. اول که آمد تو ، با خودم گفتم جل الخالق ، این وقت صبح! کار و زندگی ندارند مردم؟ بعد فرشته ی روی شانه ی سمت راست گفت که کمی فکر کنم ، فکر کنم به عشقی که این آدم را صبح اول وقت کشانده کتاب فروشی برای انتخاب کتاب برای خودش و دخترش ، عشقی که خرید اول صبح را هیجان انگیز می کند و البته دوست داشتنی و آن وقت بعد از این فکر ها چقدر این دو مشتری صبح اول صبحی محترم می شوند.

2-داشتم بخش روانشناسی را انبار گردانی می کردم به کتابی بر خوردم به اسم : "چرا ببخشم" نوشته ی جان کریستف آرنولد از انتشارات سمام ، که تنها جمله روی جلدش درس بود : هر کس می خواهد انتقام بگیرد باید دو قبر بکند. ضرب المثل چینی.

بعضی جملات در حد یک کتاب ارزشمندند و به نظر من این یکی از آنهاست.

3-بخش موسیقی فروشگاه بعد از رفتن مسئول سابق و آمدن مسئول جدید اساساً تغییر کرده و سبکش شادتر شده و خوب الان نمی خواهم این موضوع را بشکافم که چرا چنین شده. گاهی در فروشگاه که قدم می زنیم اصلاً صدای موسیقی را نمی شنویم و در پس زمینه است  و وقتی که قطع می شود دوهزاریمان می افتد که ای دل غافل چیزی داشت پخش می شد .اما اتفاق برای من از این هم جالب تر بود: به موسیقی پخش شده به خاطر بی کلامیش اصلاً گوش نمی کردم و اصلاً حواسم نبود تا اینکه رفت ترک بعدی ، تراک بعدی را کمی قبل از پخش با خودم نواختم و وقتی همان از اسپیکر پخش شد خودم تعجب کردم ، چیزی که هیچ وقت آگانه گوش نکرده بودم در ذهنم باقی مانده بود و حفظ بودم و آن هم یک موسیقی بی کلام ....

تکرار مادر همه ی مهارت هاست.