روزی که گذشت

1- این اواخر هر وقت از طبقه کودک رد می شدم ، می دیدم که همکارانم دارند بروشورهایی را تا می کنند ، بروشورها مربوط به اسباب بازی هایی است که تازه آمده اند و نیاز به معرفی دارند.

ما روزی صد بار از کنار میز بخش کودک عبور می کنیم و تا حالا حتی یک بروشور را هم سیر نکرده بودیم تا اینکه فضولیم گل کرد که ببینم این کاغذ هایی که همکاران هی تا می کنند و با نظم و ترتیب کنار هم می چینند چیست،

کسی دور و بر میز نبود

و یک بروشور تنها و هنوز تا نخورده روی میز افتاده بود(پخش موسیقی رمز آلود)

بدون اینکه دست بزنم ، خم شدم روی بروشور تا از نزدیک به محتویاتش نظر بیفکنم که ...

یک ماشین فرمول یک بود که رنگ قرمز داشت و رنگش دل آدم را می برد ، عکس توی بروشور که تو را می برد توی پیست مسابقه ، نه به عنوان تماشاچی به عنوان راننده.

کلاه به سر ، فرمان کوچک در دست و فقط صدای موتور ، صدای زیبای موتور یک ماشین فرمول یک ، آه خدای من...

می تونید ببرید

صدای خاله ی شهر کتاب بود که من را از پیست کشید بیرون و دوباره محل کارم بود ، قلبم تند تند میزد و هنوز صدای گاز دادن ماشین توی ذهنم بود ، عکس مربوط بود به فروش پیست مسابقه ی الکترونیک ماشین های مینیاتوری ، از همان هایی که وقتی بچه تر بودیم بدون الکترونیکش را داشتیم ، پیستش هم توی خیابان یا یک جای استاندارد و بدون چاله چوله بود و چه کیفی داشت ... آه خدای من ...

کودک درون فعال شده به گمانم ....

2-داشتم برای مشتری در مورد کتاب توضیح می دادم که بخش موسیقی یک آهنگ گذاشت ، بی نهایت شاد ، بی نهایت قری و ... من با تمام وجود چیزی در درونم به شادی افتاد و شروع کرد به حرکت ، نیشم که تا بنا گوش باز شده بود هیچ ، آن که خطر ندارد ، اینکه خودم را داشتم کنترل می کردم برای خودم هم جالب بود ، کمر و گردن و ابروان داشت عنان از کفم می برد ، آهنگ لامصب در کمر قری می اندخت که ...لااله الاالله

3-باز باران! آخر مگر همین تازگی ها باران نیامده بود؟ هر اتفاقی در این مملکت بیوفتد ما باید غر بزنیم و می زنیم ، آخر باران را به جان چه کسی غر بزنیم ؟نه واقعاً ، به جان کی؟