سر لوحه ها
1-یک مرد و یک زن امده بودند قرآن بخرند ، همکارم در مورد نژاد سگ توی بغل مرد از آنها می پرسید و من به تضادی فکر می کردم که در وجود من هست و در آن ها نه و تفاوت انسان ها.
2-ناراحت بودم ، خوابیدم و خواب دیدم فرشته ای بر من نازل شد و خیلی ساده رفت سر اصل مطلب: در زندگی هم بهانه هست برای شادی و هم بهانه هست برای ناراحتی ، وقتی از این بهانه ها استفاده نکردی بعداً حسرت کدام را خواهی خورد.بیدار شدم با لب خند.
3-کتاب سر لوحه های رضا امیرخانی را شاید بخرم ، همه مقالاتش خوب نیست ولی مقالات خوبش محشر است،منِ کتاب نخر می خواهم کتاب بخرم و این اتفاق است خوب،نیست؟
4-وقتی همه عجله دارند تو آرامی و وقتی تو عجله داری ، همه آرامند! چرا؟
5-فکر می کنید روزنامه ای ماهنامه ای چیزی پیدا شود پرت و پلاهای من را چاپ کند؟تازه گی ها به فکرم رسیده .... فکری بدی نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴ ساعت 8:58 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))