لعنتی...
باران ، شلوغی ، خیسی ، سر رفتن حوصله ، دیر رسیدن ، دعوا ، توبیخ ، والی آخر
روزهای بارانی ام این گونه است
این روزها که عجله داری تاکسی های پیر به تورت می خورند
راننده ی پیر آرام و با حوصله دنده عوض می کرد
و من حرص می خوردم
زمان : ساعت هفت مکان : دو خیابان بالاتر
گفتم : حاجی تا ساعت هشت می رسیم سبزه میدان
گفت :اینجا ایرانه لعنتی یعنی کشوری که . . .
یعنی بشین سر جات ، نغ نزن ، هنوز عادت نکردی لعنتی . . .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۶ ساعت 8:26 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))