نامفهوم
نگه داشت
پراید سفید که بر چسب آبی رنگ روی درش توجه منِ کلی بین را هم جلب کرد ، حتماً صفر است
نشستم و راه افتادیم
به روزی که سپری شد فکر کردم ، از شروعش ، از وقتی که احساس کردم امروز روز قدس است از برکت صدای وزیر شعار مراسم که اصرار داشت مردم بلند بگویند : مرگ بر آمریکا ، به جوش زدنم برای دیر نرسیدن فکر کردم و البته دیر هم نرسیده بودم و همان صبح کارم را شروع کرده بودم.
یک مسافر دیگر سوار کرد به مقصد شهرداری ، حالا حواسم به فرمان مسابقه ای پراید است ، یک فرمان نصفه.
بعد از ظهر اما کارهای جانبی بود مثل تایپ کتاب های جدیدی که برایمان آمده بود و کی می داند این تایپ یعنی چی؟ نرم افزاری که روی دستگاه بلوتوث سندر قرار داده شده بود یک ماهی می شد که آب دیت نشده بود و این کار بعد از ظهرم بود.
نزدیک بود یک ماشین از کنار بزند به ما ، راننده حرفی نا مفهوم می زند که فکر می کنم فحشی نثار خانوده ی راننده دیگر کرده باشد. ما(مسافران) ساکتیم و آرام.
یک روز در شهر کتاب به من گفته بودند تا مشتری از تو سوال نکرده با او حرف نزن و آنوقت من به میزان سیکوریتی قضیه پی نبرده بودم و امروز دستور 180 درجه ای دادند که آقا چرا ساکتی ؟ با مشتری ارتباط برقرار کن.
یک جایی هست در این رشت به اسم پیچ سعدی ، یک سرعت گیر دارد این هوا ، در مایه های تپه های سوق الجیشی اطراف دامنه ی الوند!(درست نوشتم؟) که خدا می داند در سر سازنده اش چه می گذشته وقتی این شاهکار را خلق می کرده و حالا شاهکار برتر را همین راننده ی پراید خلق می کند که نرسیده به این سرعت گیر گاز می دهد و ما را دو سه متری در هوا می پراند.
حالا دیگر ریز می شوم در کار این جوان ، همین راننده ی پراید را می گویم ، به صدای ماشین نمی آید نو باشد ، جوان هیکل بدی ندارد ولی انگار مست است یا مصرف کرده ، هر چه که می گوید نامفهوم است.
از پیچ سعدی تا شهرداری را برای به سلامت رسیدن نظر کردیم و خدا را شکر که ادا شد.
موقع نگه داشتن هم لاستیک بی نوای ماشین را انداخت داخل یک چاله به بزرگی همین سیستمی که دارم با آن تایپ می کنم و دوباره حرف های نا مفهوم و ...
پیاده که شدم دوباره روزم را تا همین تاکسی مرور کردم ، خدا حافظی مسئول بخش موسیقی را از قلم انداخته بودم که کمی دلم برایش تنگ می شود ، عکس یادگاری هم گرفتیم و یادم باشد عکس ها را از ...
صدای تصادفی آمد و سرها برگشت به یک سمت ، سر در گریبان ادامه دادم فکر کردنم را و روزم را مرور کردم ، از دور صدای نامفهوم فریادی می آمد.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))