افطار خاطره
روزی که گذشت
آرام بود و کتاب داشت
کتاب "داستان سیستان" را دوباره خواندم و دوباره خندیدم و دوباره زورم گرفت که از هر بی برنامه گی و بی نظمی و نادرستی بعضی کارها تعریف شده و آخرش عبارت"مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد" را چسبانده بود ته ش که یعنی مومن اند دیگر و بسیجی بی ترمزند و از این حرف ها.
منتها تکه ی خنده اش بیشتر بود.
ماه رمضان یکی از خاطره انگیز ترین ماه های سال است ، از قدیم ندیم ها بیشترین چیزی که در ذهنم مانده همین ماه رمضان است و مخصوصاً سفره ی افطار و حتی یادم هست اولین روزی که روزه گرفته بودم آن هم کامل ، چه جور روزی بود و . . .
شهر کتاب یک خاطره شد برای بعدها ، موقع افطار پرسنل جمع می شوند طبقه فوقانی فروشگاه و من چقدر این جمع را دوست دارم .
روزی که گذشت اما مشتری داشتم و پایین ماندم و دیر بالا رفتم و پایین ماندم هم برای خودش خاطره شد ، اینکه همکاران تا تو به مراد دلت برسی یکی لقمه می دهد یکی خرما و یکی از آشپزخانه توی لیوان خودت برایت چای می ریزد و می آورد حس خوبی داشت ، یک حس هم دلی ، هم سایگی ، هم کاری ...
حس هایی که می ماند و روزهایی که فراموش نمی شود که اگر تنها بودم نه حسی می آمد و نه خاطره ای ساخته می شد.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))